برگی از خاطرات عزت الدوله
در هفت برج پیش از اول شوال تا حال در باغ فین کاشان بودیم و روزگار را با ممد تقی خان میگذراندیم در آن باغ پردار و درخت .... .
مادرشاه مه لقا خانم ، قبل از اعزام نصیحتی کردند بر من ...که این امیر کبیرت را اصلاحش کن ......این قبیح است درانظار عمومی که این امیر ....همیشه کبیر است ......بد نیست کمی هم صغیر شود....... که این کبارتش(کبیریش) در پشت ما که مادر شاهیم و امین السلطان سوزش ایجاد نموده.
از این رو ما در کاشان رحل اقامت افکندیم .....
با ممد تقی خان قرارمان به این بود که در هر صحن باغ ....تنی به هم بسائیم و حالی دگرگون کنیم.......
الغرض برای استجابت نصیحت مادر شاهم و حفظ سلطنت برادر شاه ....ما هر آنچه از شیر بز و خرما بود پیشکش تقی کردیم .....تا جان داشته باشد وهر آن چه از لوندی از این دخترهای حرمسرای برادرم آموخته بودم بر تقی عرضه کردم....... و به اندرز مادر ، شلیته ام راکمی بالاتر کشیدم ..... که کوتا ه بنظر بیاید ......که وقتی دولا میشوم ...... هوش از سر تقی جانم برود .......این ململ سرم را هم ، "میان باز" گذاشتم .....تا س ی ..ن ه ام هویدا شود بر تقی.......
این چنین شد که ما در سال بیست و یکم استحاضه و حنا به سر گذاشتن برای تقی ، لختمان را بر تقی عرضه کردیم ...... و فهمیدیم این مرد دوم مملکت...... بعد از سایه خدا ، برادر ناصرم ....با آن اولومب و تلمب ......احمقی بیش نیست .....
هر قلمبه ای که در بالا تن ما دید .... از قلمبه های نشیمن گاه مبارکمان گرفته .....تا شکم دو طبقه یمان .......
میگفت :این همان است که بچه از آن شیرۂ جان مادر نیوش میکند..........
از خنگی شوهرمان به ستوه آمدیم .....دلمان میخواست با پشت دست بکوفیم بردهانش .........که صدبار گفتم بر تو .......... در اوسط آمیزش ....کتابی سخن نگو ........ما حالمان میگیرد ...........
ما هم برایش شعری خواندیم وبر کان سلطنتیمان قری دادیم ......تا بفهمد در تخت چه گوید:
دوپستون دارم چو لحافی
سینه ام به ز اناری
یار خوشگلی بر برم
مرد دوم مملکت بر سرم
که این ذوالفقارش مراکشته کرد
که در هر نوبه ،دو به دو به من بار کرد
از این رو بود بهر من 10 پسر
پسر کو ندارد نشان از پدر
ادامه دارد..........
|
+| نوشته شده توسط
جیمبولک در چهارشنبه سی ام آبان 1386
|