تبليغاتX
گه مخ
جیمبولک بازی
 اسباب کشی
دیگه جدی جدی اسباب کشی کردم ...رفتم به این آدرس

http://giga-jimbolak.blogfa.com/

..............

دراین وبلاگم رو تخته میکنم ....با خاطراتیکه ازش دارم .......توی خونه جدید ...شاید همه چیز بهتر باشه...

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در سه شنبه ششم آذر 1386  |
 فرهنگ بین الملل

 

با خودم گفتم بزار از منظر فرهنگ باستانی هم کمی برینیم...... این شد که فرهنگ سرخپوستها را با آداب ایرانی و لهجه نیمه افغانی خدمتان عرضه کردم......

 

زني استم كه درحدود 28 سال عمر دارم ...در قومیت سرخپوست دیده ام را گشاد کردم (بگشودم)..... هنوز هژده ساله نگردیده بودم که  تمام پسران قوم وخويش خواستگارو خوشدارم بودند ...... با حالی که رنکم *درمکتب خانه آخر از همه همکتابداران بود .....ولی  من قصد  تحصیلات متمادی داشتم ....نه کردن زوج.....

 

ننودارم در قبیله میگفت ...این تمایل ات به امتداد تحصیلات  نه از سر شعورو کمالاتت است .....لاکن زیر سر آن مادر خود نگه ندار........( جن{}ده صفت . در فرهنگ - کسی که "مرامی" سرویس میدهد- . درزیست –کسی که پراتومولوژی اش را از دست داده و شما سمند تان را در آن پارک میکنید –)...... و  آن گروپ توریست پارسی است که سال تولدت اینجا آمدند و همه منفرد و شاخ دار......( همان مجرد و مرد . بر اساس تحقیقات انجام شده در فرهنگ سرخپوستی ...آلت ذکور شاخی است که در مکان اشتباهی روئیده .... و آخر زمان وقتی میرسد ...که شاخشان دوباره بر پیشانی یشان بروید..... منبع: هشت کتاب سرخپوست بازی نوشته لئوناردو جیمی )..... بودند.... کلهم دخترا مولود آن سال ...قصد تمدید تحصیل دارند ....و پسرا مولود آن سال ...الواط و الوات....( اولی به معنی لواط گر .... دومی جمع لات .... که ظاهرا ما در ایران گونه اولی را نداریم ....و سرخپوستها گناهشون روگردن ما می اندازند).... شدند......

 

در نیت رسیدن به آمال پرورانده در ذهنم ....آمریکا نشین شدم .......به اصطلاح خانم خارج دیده بودم..... و در آب و هوای مدرنتر و صفاتر زندگی به سر گذراندم..... در یک کمپنی موتر سازی کار میکردم  .... و به دیموکراسی بزرگ شدم ..... بر علاوه مسلک خود نگه نداری  در رشته سياست بين الدول ماستري گرفتم...

 

تا فارغ از تحصیلی فرارسید ..... که پیغامی بر من رسید با تیلفن ......از پسری چشم سبز ....که هم سال من بدنیا آمده بود .... و دلش در گروی عشق من اسیرگردیده بود ......  در پیغامش ذکر کرد ... عهدی با خودش کرده ...که اگر به هم نرسیم ...هرگزازدواج نکند.....ولی راجع به خویشتن نداریه شاخش.... تضمینی نمی دهد......

 

در پی چند چرتکه اندازی....دردل گفتم ....که او پسری است چشم و گوش و شاخ بسته ......و نمیفهمد  به جای این سوراخ هفتم در کالبد زن .....من دالان به او تحویل خواهم داد...... رنگ چشمانش ..رنگ اسهال بچه شیر خواره است ....و دلم بر رنگ چشمانش غنجه میرود.. .. تصمیم بر آن گرفتم...که خود را بر او تسلیم کنم.....

 

به قبیله خود بازگشتم ..... دربدو ورود مرا بسیار تهنیت کردند .... تا مکرمه* شوم   .....( در راستای پست "دوشیزه بی مکرمه".....یونیسف اعلام کرد ...همه قبل از ازدواجشان ...یکی دو ساعت مکرمه شوند .... تا جیمبولک نشند.....)...... و در مراسمی ... همگان گردالی نشستیم ... بزرگ ده چپق را آتش کرد .....و بترتیب پکیدیم......شاخداران عذب دور آتش رقص تانگو میکردند ......و هر جوان  با من یک بار هم رقص میشد  ..... در آخر پیر گفت.....تو را چه گذشت؟ ..... واگویه کردم .....که برایم خوش آمد....

 

مراسم وصلت ما شد..... و  شیرینی مرا دادند....عروسی بی هیچ تروش ابروئی تمام گشت ....در انتهای شب .....بر کپر زوجم وارد گشتم..... تا معشوق بیاید .... ناگهان پیر بی صدا  وارد شد.....

 

"اوه ، پیری تو ؟!  چطو آمدي ؟خيرت باشه  ؟ چرا از راه دروازه نیامدی ؟ ؟ خو خو ....خی بشين که بريت چاي بيارم ." ....

 

نی دختر که تو امشب عروسی ..... و دستان مرا گرفت ....پیشانی بوسی کرد .....

 

"مره عیبی نیست ...این رسم ماست از سالی که تو از شکم مادرت برآمدی".....  

 

چه رسمی است؟ ...."رسم است که اگر دختر از چپق سرخپوستی خوش دارد.... و در رقص تانگو سبک بازی درآورد .....و  مثل چپق دست به دست گردد ..... پس نشان از این دارد که  دختری را زایل کرده ..... در جهت نیل به  رشد و شکوفائی در قسمت خود اشتغالی جامعه ....و از بین بردن شغل های کاذب ...نظیر پرده دوز و بچه بنداز .... ..... ما خود به عنوان دولت وارد کار شده .....و رسم کردیم ...در شب زفاف ....اول کس پیر ده ....بر عروس  چپق کش رقاص ....وارد شود ..... تا هم حالی ببریم .... و هم  آبروی دختر خودنگه ندار نرود ... و قبیله ازهم نپاشد....."( وقتی میگن سنت و فرهنگ هرجامعه .....بر اساس نیاز جامعه تبین شده .... و بسیاری از مشکلات را حل میکند .... ما پا فشاری میکنیم!... و میگوئیم نه ...... زنده باد مدرنیته....)

 

وقتی بر خود آمدم ...یاد ندارم ....که چطور  مهمان داری پیر  کردم ..... که  معشوق خود بر من رساند ....و بر من واگو کرد .... "مه عاشقت استم ،عاشقت ....از چی وخت که طلبگارت بودم و اما نتانستم که بدست بیارمت ،حالی از مه استی از مه ..." ......

 

و این بود داستان زندگی مه  ....در قبیله سرخپوستی...

 

امام رضا ...تولدت مبارک ........امام جان گرچه من به خاطر تولدت یه چیتوز مانچی خوردم با 5 تا رنگارنگ ....... ولی باید مراسم تولدت سنگین و رنگین  برگزار بشه ..... مثل پیت حلبی سابق لاریجانی که برای تولدت همون رو میخونه که برای عزایت پخش میکنه....

میلادت مبارک

 

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در جمعه دوم آذر 1386  |
 
 
بالا