تبليغاتX
گه مخ
جیمبولک بازی
 معراج جیمبولک
مرحله 1- جدا شدن روح از بدن

چشمامو باز کردم ......دیدم عزرائیل وایساده بالا سرم .......بزور داره منو می کشه ........

داری چی کار میکنی ؟...........دارم جونت رو میگیرم .......

چرااینقدر زور میزنی ؟.......مگه جون 21 گرم نیست؟ ............چرا 21 گرمه ........ولی نمیدونم چرا مال تو سنگینه .........حتما تو دنیا دلبسته چیزی بودی ....هان؟..........

نه! ....من خودم از دنیا دل کندم  ........اِاِاِاِ پس چرا جونت کنده نمیشه ؟........

خب ....یکم بیشتر زور بزن ! ........ باشه ..... ولی گیر داره .........بزار ببینم ......اه تومنو سرکار گذاشتی جیمبولک ......از بس این سوتینت رو سفت بستی ......جونت در نمیومد ......بزار سوتینت رو باز کنم..... اا اِاِاِاِ مرتیکه مگه خودت خواهر مادر نداری ........... بوف بوف دامپ .........  حالا که زبون آدمیزاد حالیت نمیشه یه دونه ازاین قرصها رو بنداز بالا ......خودت میری تا معراج ........

 

از کی تا حالا  ازاینا استفاده میکنی؟ .........پارسال که جون  ساقی دم میدون پونک رو گرفتم  از جیبش پیدا کردم.........جیمی منم قبلاوبلاگت ومیخوندم ...... توکه ازخودمونی ......مردم از بس با این مردم جون سخت سر و کله زدم ...... منم یواشکی از پارسال دارم اینها رو میدم به مردم .........رفتی پبش خدا بهش نگی ......قول بده ....قول ...قول.........

قرص رو خوردم .........."jimbolak send"....."jimbolak delivered".... رفتم بالا.............

 

ادامه دارد......

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در دوشنبه سی ام مهر 1386  |
  معراج جیمبولک
مرحله 2 – برگه تردد

رفتم بالا رسیدم به یه در ورودی

 

یهو دوتا سبیل کلفت پیداشون شد ..... یکشون دستمو گرفت  گفت مجوز عبور نشون بده ......

مثل مادر مرده ها نگاشون کردم ......که بیخیالم شن ولی خرنشدن ......

از کجا باید مجوزبگیرم ........

یه آئین نامه بهم نشون دادند که .......توش نوشته بودند :

برای رد شدن از گیت ورودی باید یکی از این پنج مجوز رو داشته باشید:

1-     داشتن کارت پایان خدمت

2-     عضویت در صنف حوری ها

3-     عضویت در صنف ننه مرده ها

4-     عضویت در خیل شهیدان حق علیه باطل

5-     توصیه نامه از عزرائیل

6-     و سایر موارد

 

مخ گهیم رو یه تکونی دادم ..... رفتم پیش آقا سیبیلوها گفتم ......اون دنیا که پدر ما رو درآوردید ....که زنید و شما کشتزارید و هر کس از هر جائی که میخواد میتونه به ما دربیاد!!!!!!!......فقط روتون نشد بنویسید هر جا سوراخی  گیر آوردید .......هر چی دلتون خواست .......استغفرا... چی بگم ..... توی این دنیا هم باز مرد سالاری ... کارت پایان خدمت که مال مرداست ........خلاصه حسابی شلوغ کردم.......عقده فمنیست بازی در آوردم.....

 

که یکی از اون سیبیلوها که اخمو تر بود اومد جلو و گفت من نکیرم ...شما ؟ منم  جیمبولکم از آشنائیتون خوشبختم .....خواستم باهاش دست بدم که سوشیال بنظر بیام ......موندم سر دوراهی  ...که الان اگه مردم دیگه محرم، نا محرم وجود نداره ....میتونم با یارو دست بدم ........ولی شاید نمردم هنوز    ..... بعد این نکیر هم خفن باشه دست بدم باهاش طرف قاطی کنه .....منوبفرسته به درک .....بیخیال دست دادن شدم ......

 

....ببین جیمی معنی کارت پایان خدمت توی دو دنیا فرق میکنه  .......روی برگه متوفی که دراون پزشک قانونی قید کرده باشه ......مرده مذکور ........ پیر پاتال 95 سال به بالا بوده یا ایدزی یا سرطانیه لاعلاج  و کذالکم بوده......اینجا بهشون کارت پایان خدمت میدیم ......که برن اون دنیا راحت زندگی کنند .....زن ومرد نداره........فمهیدی جیمی... اره گرفتم .........

پوزم حسابی کش اومد ........ باز گه های توی مخم رو یه همی زدم .......یه جرقه تو ذهنم زد .......گفتم پدرم بالای 60 ساله  ......میتونم برگه کفالت پدرم روبگیرم .......نکیرزد در کونم ...برو بچه پررو ........ 

 

 

منم هاج و واج موندم .....به تنم نگاه کردم ......از خودم خوشم نیومد ........اینجا هم که راهم نمیدن ...... چهار زانو نشستم دم در .....باخودم گفتم ...زندگی رو چی دیدی ....یهو دیدی یکی از اولیا ال.. اومد از اینجا رد شد و شفاعت ما روکرد .....یا یه آخوندی از اینجا رد شه منو بزاره تو جیباش ....منم بتونم ردشم ......

 

یهو دیدم یکی ساعت 10 AM یه وقت مدیرعاملی داره بایه لامبورگینی قرمز داره میاد ....همه خدم و حشم و کارمند و جن و انس جلوش چنان دو لا شدن که راستای شاقولی سوراخ کون مخلوقات آسمون رو نشونه گرفت  ..... از جائیکه من نشسته بودم ...... یه کان ملت  ویو مثل تپه ماهور های باتلاق گاوخونی درست کرده بودن

 

که یهو راننده ماشین با نکیر وایساد پچ پچ کردن ..........در ماشین باز شد .......یه آقایی که جذابیتش با رت باتلر یا جان شان پن در رقابت بود ......پیاده شد ........یکی از اون لبخندا با لب کج بهم تحویل داد ....بیا سوار شو ....منم باز مثله ننه مرده ها نگاش کردم ........که  من از اوتو خوشم نمیاد .....منم که به راه و چاه اونجا واردنیستم ......یه کاری دستم میده.......منم ابروهامو بالا انداختم ....باز از اون خنده ها ی با لب کج تحویلم داد ....برو تو صنف حوری ها  عضو شو ..... اگه کاری داشتی من هستم

 

خیلی حال کردم .........گفتم خدایا بالاخره یکی از من خوشش اومد و با چوب کان بنده رو مورد تفقد قرار نداد ...........

پریدم رفتم دم صنف حوری ها .........رفتم دبیر خونه .......گفتن باید تشکیل پرونده بدی ....اولش ده تا فرم پر کردم ......از سایز سینه تا کمر ورنگ نوک میمی و شعاع حاله دورمیمی و فاصله کانونی ک س تا زمین درحالت فلان ....و  الی آخر ........نشستم تو صف ..... تا صدا کردن جیمبولک .......منم پریدم رفتم تو اتاق ........ده تا کارشناس ریختن اونجا سرم....که صحت و سقم فرمهای پر شده رو دربیارند ........خلاصه بعد از اندازه گیری های پی در پی ........چند تا کارشناس رنگ اومدند .........یه تست زدند ......گفتند تو ردی ....نمیشه بیای اینجا ........منم دوباره شلوغ کردم ....مگه من چمه ........گفتن رنگ دانه ها درپوستت زیاده .......حوری باید سییییفییییییییید باشه .............اونم خیلی سفید با سینه های مرمری ..........سریع از مخ جیمبولکیم استفاده کردم و گفتم............چرا روی خلقت خدا عیب وایراد میزارید .........حالا اومد و یکی سبزه میپسندید ....تازه من که سبزه نیستم .......گندمیم ........ده بار تا حالابرنزه کردم .......یکم رنگ پوستم برگشته ........و گرنه من سفید مادرزادم .......... اینقدر گفتم که بیخیال شدند... ...گفتن باشه برو یه سری کپی از کل صفحات شناسنا مه ات بیار ........رفتم  زیراکسی .........کپی روبردم تحویل دادم ....دبیرخونه ای تا کپی ها رو دید ......مثل  جنی که هی جلوش بگی ...بس... بس  بس ...ولی نگی بسم الله ....چند بار روشن خاموش شد ......و برق از سرش پرید... ..(مثل اون موقع ها که میس کال از خونه مادر شوهرم اینا داشتم و میلرزیدم که دوباره چی شده)  داد زد ........توشوهر کردی ....گفتم آره ........عقد کرده بودی مردی ..........گفتم نه ......100 سالی بود، شوور کرده بودم ......... منو مسخره کردی جیمبولک ....... تو یه بار  هم قرآن نخوندی ......جیمبولک خان ....تو صد جاش نوشته ....حوری علاوه بر اینکه باید خیلی سیییفییید باشه ، باید باکره هم باشه ......... طرف هم هی هارت و پورت میکرد..........منم موندم چی بگم ............گفتم حالا راه حلی نداره تبصره ای ...ماده ای .....سوراخی ....سنبه ای ........بالاخره حوری ها هم یه بار بدن ...... دیگه باکره نیستن ....منو بزارید جزو دست دوم ها ........طرف هم تو گوشم گفت .....خدا رو دسته کم نگیر.... از 1400 سال پیش که اسلام اختراع شد ......اینجا یه دستگاه خلق شده  که پرده رو حلقوی میکنه .............و گرنه نمیشه که حوری بره صد بار بده باز هم باکره  باشه ......... دیدم چی بگم .....با لب ولوچه آویزون اومدم بیرون......... دیدم روی در با فونت "  72 بی میترا"  نوشته ...."شرط لازم وکافی برای حوری شدن  آن است که سفید باشید و باکره"

 

ادامه دارد....

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در دوشنبه سی ام مهر 1386  |
 حشر و نشر با گوریل سانان
 

عزیزم ...

خوب خودتو شستی ........

آره به خدا ......با لیف و صابون خودمو شستم .............

ولی به نظر من ...تو با این همه پشم و پیلی .......بهتره خودتو با شامپو فرش بشوری......

 

 

سرم روفشار نده به سینه هات

سرو رو فشار نده......... اِ اِ اِ اِ ........نکن دیگه

مگه چیه ........دوست دارم ،بغلت کنم ........برو بابا .......پشم و پیلیت میره توی دماغم ......

 

 

بعد از یک سال زندگی مشترک.............

کانال دو- خبر هشت و نیم:  یک گلوله سه کیلوئی مو در معده یکی پیدا شده....... که "میگن" توطئه اتریشی هاست ........

مصاحبه : شما چه جوری این همه مو توی معدتون رفته ؟

بنام خدا و با عرض سلام خدمت بینندگان محترم و سایر خزعبلات

به من یه فیلم مستهجن دادند ، منم طبق منوال داده شده ،عمل کردم ......هر دفعه سر تا پای زنم رو میلیسیدم ......زنم هم ریزش مو داره .........

از کجا فهمیدید دست عوامل اطریشی  در اون بوده ؟

آخه توی اون فیلم ....اگه دقت کنی ....توی دقیقه 37 ......  فریم به فریم بری جلو .......یهو یکی از عوامل پشت صحنه دولا میشه ...آشغال کاندوم و از روی زمین برمیداره ........که گوشه شورتش معلوم میشه ......که مارک شورتش مال اتریشه .........از این جا فهمیدم که پشت این  توطئه عوامل خارجیه و سریع گزارش دادم

 

 

هاچی......هاچی .........خ خ خ خ ....فین ....فون ..........

چته ..... حالم بهم خورد ...........از بس سر غذا فین فین کردی

خوب سرما خوردم ......عزیزم تو باید متمدانه تر رفتار کنی .....درممالک یورپ ... فین کردن با صدای بلند، یه کار عادیه ..........

آره منم میدونم عادیه ...........ولی اینکه موهای توی دماخت رفته تو دهنت ....تو هم اینجوری ملچ مولوچ میکنی ..........حالمو بهم مبزنه.........

 

داروخانه...........

میشه یه کیلو!!!! کاندوم به من بدید؟........

کاندوم گوریلی داریم باکاندوم معمولی ........کدومو بدم؟

چه فرقی میکنند ؟

ببین عزیزم پکت کاندوم گوریلی شامل یه کاندوم و دو تا سنجاق سرهست .......برای استفاده اول باید خانوم مورد نظرت رو بخوابونی .....مکان مورد نظر را شناسائی می کنی ......موهاشو کنار میزنی و با این دو تا سنجاق سر موهاشو ثابت میکنی .........تا بفهمی کجا داری ،چه غلطی میکنی.............

 

از کجا میشه فهمید انسان و گوریل از یه فرقه (فامیل)نیستند؟

جیمبولک : معلومه چون گوریلها همه جاشون مو داره ....جز زیر بغلشون و اونجاشون 

ولی آدمها فقط زیر بغل و اونجاشون مو دارند ............

 

شباهتشون چیه ؟

کف دست هر دو تاشون هیچ وقت مونداره واسه کندن............

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در دوشنبه سی ام مهر 1386  |
  روزهای لاینحل
 

این روزها

گوشهایم ....هیچ آهنگی،  هیچ شعری، هیچ صدائی را نمیخواهد

یا صدای عر عر پسر بچه همسایه را

که دو سال است به آن عادت کرده ام

 

امروز

بعد از نمیدانم یک روز یا ده روز

آرام لب پنجره رفتم

نور چشمانم را سوزاند

پوست صورتم مچاله شد

تحمل نکردم از پنجره دور شدم

 

روزهاست

یادم نمیاید تهران چه بویی میدهد

فصل جاری را نمیدانم

میترسم.... میترسم از روزی که از خانه بیرون بیایم با یک تاپ

و زمستان شده باشد

 سرمایش بین پاهایم بپیچد

انگشتانم بی حس شود

پوستم کشیده شود به طرف باد

ترک بخورم

و دردم بمیرم

 

روزهاست

که یادم نمیاید

آدمهای دیگری هم هستند

و یا چه شکلی هستند

 

دیروز به طرز غیر منتظره ای شنیدم

که بعضی آدمها بوی بدی میدهند

هفت دقیقه  خندیدم

هفت دقیقه سکوت کردم

هفت دقیقه گریستم

و از یادم رفت

 

دیگر دارد یادم میرود که تن آدمها بوهم میدهد

یا میشود تن آدمها را بوئید

و خیلی چیزها

که این روزها فراموش کرده ام

 

میروم به گذشته

تن کسی را که دوست داشتم میبوئیدم

و بوی نفسش را در سینه حبس میکردم

تا مزه اش زیر دندانم بماند

 

نمیدانم اگر همان بو در اطرافم باشد

آیا بجایش میاورم ؟

یا غریبه وار از کنارش رد میشوم

وفقط چشمانم را کمی تنگ میکنم

 

ساعتی پیش

در آئینه نگاه کردم

کسی را ندیدم

به چشمانم خیره شدم

در آن "هیچ چیز" موج میزد

موهایی که این روزها از سابق صاف تر شده است

و صورتی بی رنگ

و لبهایی سیاه

 

صورتم را به آئینه نزدیک کردم

و به چشمانم هیز وار زل زدم

و هیچ برقی در آن نیافتم

و هیچ برقی

 

سیاه و ساکت به من مینگریستند

 

شاید مدتهاست که من مرده ام

 

جلوی آئینه اتاق خوابم میایستم

کیف لوازم آرایشم راخالی میکنم روی تخت

 

بازهفت دقیقه خندیدم

 

لخت شدم  جلوی آئینه

خودم رو نگاه کردم

صورتم را

و پوست بدنم را

و کمرم را

 

حس کردم

 

هنوز زنده ام

 

مدتی دنبال شانه گشتم

و برموهای صاف تراز گذشته ام کشیدم

 

رژ لبی بر روی لبانم آمد و رفت

و ریملی بر مژه های بلندم

صورتم را از آئینه دور کردم

به یاد یلتسین افتادم

و خانواده رمانوف

و مرده ی بزک کرده ای

در تابوت با لباس ابریشم عاریه ای

به خودم نگاه کردم

شاید من مرده ام

 

هفت دقیقه سکوت کردم

 

 

پنج  روز است هیچ آدمی  راندیده ام 

 

قیافه آدمها یادم نمی آید

فقط میدانم

او چه شکلی است

و پدرم

مادرم را بیاد نمیاورم

و خواهرم را که اصلا....

کس دیگری هم که نیست

 

خیلی هم مطمئن نیستم

به چیزی که درذهنم است

آدمی را دیدم روزها قبل که با تصویرش در ذهنم متفاوت بود

تا حدی که با دستانم  او را کنار زدم

 

شاید گوشهایم هم دروغ میگویند

شاید تلفن زنگ خورده باشد

و گوشهایم نشنیده اند

 

در این پنج شبانه روز....

تردید در تمام تنم پیچید

شاید مرده ام

ومجلس ختم برگزار شده است

و به این خاطر درها قفل است

وکسی زنگ نمیزند

و قیافه همه ازیادم رفته

- پس چرا درد میکشم -

 

سر تلفن رفتم

تصمیم گرفتم به کسی زنگ بزنم

 

دنبال تقویمی میگردم که در آن شماره تلفنی باشد

 

دنبال شماره کسی میگردم

کسی فراتر از اطرافیان

کسی که با شنیدن صدای من به سر شوق بیاید

و من خوشحال شوم از زنده بودنم

 

کسی را نمیابم

 

نمیدانم به چه کسی زنگ بزنم

مادر بزرگ .........

پیرزنی باسینه های شل و وارفته

به محض شنیدن صدایم

شروع میشود

چه عجب

رویا خانم

رویا شدی ، در ذهنم .... جانکم

بیا اینجا.... یک روزی .... اگر توانستی

و اگرمشکلی پیدا میکنی .... نیا

ولی خبری از زنده بودنت بده....

- فهمیدم .... حتما به پیرزن نگفته اند که من مرده ام -

دستت خوب شد

گچش را باز کردی ؟

مال پارسال است ......خانم بزرگ .....تا حالا ......خیلی وقته

 

حالم بدتر شد

 

خاله ........

اصلا .....زنگ نمیزنم

 

به سراغ دوستانم میروم

میدونستی بریهه حامله است  .....

و من یه دوست پسر جدید دارم که حال خوبی با او دارم .......

و قبلی هنوز در آب نمک است ....

خواستگاری کرده ....

قیافه اش رانمیتوانم به خودم به قبولانم....

وگرنه کیس خوبی است ....

ببینم این جدیده چه کاره است .....

یک شب بریم کافه بشینیم ........

راستی....بله.... مارک ریملت چیه ......

 

حالت تهوع میگیرم

خداحافظی میکنم

 

یادم آمد چندین  روز است

که غذایی نخوردم

 

سر یخچال رفتم

چیزی نیافتم

که میلی به آن ببرم

حوصله آشَپزی ندارم

 

ازبوی مرغ و پیاز

گوشت

برنج مونده

نون

بادمجون

 

فراریم

 

به سوپری زنگ میزنم

-6 تا تخم مرغ

 ماست

 خوراک لوبیا

نوشابه رژیمی مشکی

و پنج تا رنگارنگ -

 

 

خوشحال شدم

از سفارشم

از پنج تا رنگارنگی که برای خودم خریدم

 

لباس پوشیدم

رژلبم را پاک کردم

و نشستم منتظر پسرک افغانی

 

- بابا آمد

و پسرک افغانی با رنگارنگ آمد -

 

حتی خنده ام نمیگیرد

مدتهاست سعی میکنم خودم مزه پرانی کنم

که خودم را بخندانم

که از بین نروم

قبل از اینکه زمستان بیاید ....

 

زنگ در خانه خورد

در راباز کردم

جا خوردم

از آن میله های آهنی سفید که رو برویم بود

نکند میله ای نیست

وچشمانم به من خیانت میکنند

و تردید در ریشه های مغزم میدود

و گوشم به من نیشخند میزند

 

بغض کردم

پسرک را فرستادم برود

 

- پسرک افغانی با دویست تومان انعام، خوشحال رفت

بابا هم مرد-

 

بزور از لای میله ها

کنسروها را بدست آوردم و رنگارنگها را

نوشابه وماست را گذاشتم

برای اولین همسایه دله ....

در را بستم

 

لخت شدم

و رژ لبی زدم

 

دراز کشیدم روی زمین

و به سقف سلام کردم

 

رنگارنگ ها روخوردم  با شادی

به سقف لبخند زدم

و دردی در تمام بدنم پیچید

لبخند زدم

به وجد آمدم

از احساس درد

و ناگهان فواره خونی

از دهانم خارج شد

و بازخون

 

بدون هیچ باز دارنده ای

هر چه در معده ام بود

خالی کردم

روی فرش

 

لاشه رنگارنگ های نیم جویده را

از لای خون تشخیص دادم

 

خندیدم

غوطه ور بودم در خون

جلوی آئینه ایستادم

خودم را نگاه کردم

 

از خودم ترسیدم

از آن لاشه غرقه در خون

با مو های مشکی صاف

و نگاه خیره

 

هفت دقیقه گریستم

شاید واقعا مرده ام

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در دوشنبه سی ام مهر 1386  |
 
 
بالا