این روزها
گوشهایم ....هیچ آهنگی، هیچ شعری، هیچ صدائی را نمیخواهد
یا صدای عر عر پسر بچه همسایه را
که دو سال است به آن عادت کرده ام
امروز
بعد از نمیدانم یک روز یا ده روز
آرام لب پنجره رفتم
نور چشمانم را سوزاند
پوست صورتم مچاله شد
تحمل نکردم از پنجره دور شدم
روزهاست
یادم نمیاید تهران چه بویی میدهد
فصل جاری را نمیدانم
میترسم.... میترسم از روزی که از خانه بیرون بیایم با یک تاپ
و زمستان شده باشد
سرمایش بین پاهایم بپیچد
انگشتانم بی حس شود
پوستم کشیده شود به طرف باد
ترک بخورم
و دردم بمیرم
روزهاست
که یادم نمیاید
آدمهای دیگری هم هستند
و یا چه شکلی هستند
دیروز به طرز غیر منتظره ای شنیدم
که بعضی آدمها بوی بدی میدهند
هفت دقیقه خندیدم
هفت دقیقه سکوت کردم
هفت دقیقه گریستم
و از یادم رفت
دیگر دارد یادم میرود که تن آدمها بوهم میدهد
یا میشود تن آدمها را بوئید
و خیلی چیزها
که این روزها فراموش کرده ام
میروم به گذشته
تن کسی را که دوست داشتم میبوئیدم
و بوی نفسش را در سینه حبس میکردم
تا مزه اش زیر دندانم بماند
نمیدانم اگر همان بو در اطرافم باشد
آیا بجایش میاورم ؟
یا غریبه وار از کنارش رد میشوم
وفقط چشمانم را کمی تنگ میکنم
ساعتی پیش
در آئینه نگاه کردم
کسی را ندیدم
به چشمانم خیره شدم
در آن "هیچ چیز" موج میزد
موهایی که این روزها از سابق صاف تر شده است
و صورتی بی رنگ
و لبهایی سیاه
صورتم را به آئینه نزدیک کردم
و به چشمانم هیز وار زل زدم
و هیچ برقی در آن نیافتم
و هیچ برقی
سیاه و ساکت به من مینگریستند
شاید مدتهاست که من مرده ام
جلوی آئینه اتاق خوابم میایستم
کیف لوازم آرایشم راخالی میکنم روی تخت
بازهفت دقیقه خندیدم
لخت شدم جلوی آئینه
خودم رو نگاه کردم
صورتم را
و پوست بدنم را
و کمرم را
حس کردم
هنوز زنده ام
مدتی دنبال شانه گشتم
و برموهای صاف تراز گذشته ام کشیدم
رژ لبی بر روی لبانم آمد و رفت
و ریملی بر مژه های بلندم
صورتم را از آئینه دور کردم
به یاد یلتسین افتادم
و خانواده رمانوف
و مرده ی بزک کرده ای
در تابوت با لباس ابریشم عاریه ای
به خودم نگاه کردم
شاید من مرده ام
هفت دقیقه سکوت کردم
پنج روز است هیچ آدمی راندیده ام
قیافه آدمها یادم نمی آید
فقط میدانم
او چه شکلی است
و پدرم
مادرم را بیاد نمیاورم
و خواهرم را که اصلا....
کس دیگری هم که نیست
خیلی هم مطمئن نیستم
به چیزی که درذهنم است
آدمی را دیدم روزها قبل که با تصویرش در ذهنم متفاوت بود
تا حدی که با دستانم او را کنار زدم
شاید گوشهایم هم دروغ میگویند
شاید تلفن زنگ خورده باشد
و گوشهایم نشنیده اند
در این پنج شبانه روز....
تردید در تمام تنم پیچید
شاید مرده ام
ومجلس ختم برگزار شده است
و به این خاطر درها قفل است
وکسی زنگ نمیزند
و قیافه همه ازیادم رفته
- پس چرا درد میکشم -
سر تلفن رفتم
تصمیم گرفتم به کسی زنگ بزنم
دنبال تقویمی میگردم که در آن شماره تلفنی باشد
دنبال شماره کسی میگردم
کسی فراتر از اطرافیان
کسی که با شنیدن صدای من به سر شوق بیاید
و من خوشحال شوم از زنده بودنم
کسی را نمیابم
نمیدانم به چه کسی زنگ بزنم
مادر بزرگ .........
پیرزنی باسینه های شل و وارفته
به محض شنیدن صدایم
شروع میشود
چه عجب
رویا خانم
رویا شدی ، در ذهنم .... جانکم
بیا اینجا.... یک روزی .... اگر توانستی
و اگرمشکلی پیدا میکنی .... نیا
ولی خبری از زنده بودنت بده....
- فهمیدم .... حتما به پیرزن نگفته اند که من مرده ام -
دستت خوب شد
گچش را باز کردی ؟
مال پارسال است ......خانم بزرگ .....تا حالا ......خیلی وقته
حالم بدتر شد
خاله ........
اصلا .....زنگ نمیزنم
به سراغ دوستانم میروم
میدونستی بریهه حامله است .....
و من یه دوست پسر جدید دارم که حال خوبی با او دارم .......
و قبلی هنوز در آب نمک است ....
خواستگاری کرده ....
قیافه اش رانمیتوانم به خودم به قبولانم....
وگرنه کیس خوبی است ....
ببینم این جدیده چه کاره است .....
یک شب بریم کافه بشینیم ........
راستی....بله.... مارک ریملت چیه ......
حالت تهوع میگیرم
خداحافظی میکنم
یادم آمد چندین روز است
که غذایی نخوردم
سر یخچال رفتم
چیزی نیافتم
که میلی به آن ببرم
حوصله آشَپزی ندارم
ازبوی مرغ و پیاز
گوشت
برنج مونده
نون
بادمجون
فراریم
به سوپری زنگ میزنم
-6 تا تخم مرغ
ماست
خوراک لوبیا
نوشابه رژیمی مشکی
و پنج تا رنگارنگ -
خوشحال شدم
از سفارشم
از پنج تا رنگارنگی که برای خودم خریدم
لباس پوشیدم
رژلبم را پاک کردم
و نشستم منتظر پسرک افغانی
- بابا آمد
و پسرک افغانی با رنگارنگ آمد -
حتی خنده ام نمیگیرد
مدتهاست سعی میکنم خودم مزه پرانی کنم
که خودم را بخندانم
که از بین نروم
قبل از اینکه زمستان بیاید ....
زنگ در خانه خورد
در راباز کردم
جا خوردم
از آن میله های آهنی سفید که رو برویم بود
نکند میله ای نیست
وچشمانم به من خیانت میکنند
و تردید در ریشه های مغزم میدود
و گوشم به من نیشخند میزند
بغض کردم
پسرک را فرستادم برود
- پسرک افغانی با دویست تومان انعام، خوشحال رفت
بابا هم مرد-
بزور از لای میله ها
کنسروها را بدست آوردم و رنگارنگها را
نوشابه وماست را گذاشتم
برای اولین همسایه دله ....
در را بستم
لخت شدم
و رژ لبی زدم
دراز کشیدم روی زمین
و به سقف سلام کردم
رنگارنگ ها روخوردم با شادی
به سقف لبخند زدم
و دردی در تمام بدنم پیچید
لبخند زدم
به وجد آمدم
از احساس درد
و ناگهان فواره خونی
از دهانم خارج شد
و بازخون
بدون هیچ باز دارنده ای
هر چه در معده ام بود
خالی کردم
روی فرش
لاشه رنگارنگ های نیم جویده را
از لای خون تشخیص دادم
خندیدم
غوطه ور بودم در خون
جلوی آئینه ایستادم
خودم را نگاه کردم
از خودم ترسیدم
از آن لاشه غرقه در خون
با مو های مشکی صاف
و نگاه خیره
هفت دقیقه گریستم
شاید واقعا مرده ام