تبليغاتX
گه مخ
جیمبولک بازی
  قتل چند جانبه ........
 

"دخترى كه با قابيل متولد شده بود بسيار زيبا بود، چون آدم عليه السلام خواست او را به ازدواج هابيل در آورد، با مخالفتِ قابيل روبه‏رو شد. وى گفت: من به ازدواج با او سزاوارتر از هابيل هستم و او نسبت به خواهرش سزاوارتر از ديگرى است.

 

هر يك قربانى خود را تقديم الهى نمودند. آتشى از آسمان فرود آمده و قربانى هابيل را طعمه خويش ساخت و قربانى قابيل را رها كرد. قابيل دريافت كه خداوند قربانى برادرش را پذيرفته و از او قبول نكرده است، از اين رو به وى حسد ورزيد و او را به قتل رساند "

 

 
از منظرقابیل :

من از هابیل بزرگترهستم ....چرا موقع نون خریدن من باید برم....موقع دعوا من باید کوتاه بیام .......ولی موقع زن گرفتن من برم خفه شم.... حالاهم دارن جلوی چشمم خواهرم رو بلند میکنند....این بابا هم از اول هابیلو بیشتراز من دوست داشت..... دوف ......هابیل بمیر.......

 

از منظر هابیل :

باباجون ،مامانجون ،خداجون، خواهرجونا همه.... بوس بوس .... این پاچه خواری چه چیز خوبیه ......عجب ک...ی را امشب میزنم زمین..... بوف ......و مرگ

 

از منظر  خواهر هابیل(خواهر زشت ):

چرا خدا منو زشت آفرید که هیچکی منو نخواد .....سر من  داداشام بزنن همو بکشند

اخه این چه بختیه که دارم که شب عروسی ،شوهرم تو حجله نیومد......گفت این عیب داره

ولی خدا روشکر سایه شوورم روسرمه هنوز.....

 

از منظر خواهر زیبا:

تف تو روی این زیبائی .....آخه چرا منو زیبا آفریدی ....که هر مردی که از راه برسه بخواد فقط منو بکنه ....و هرزنی از من بدش بیاد ..... چون یارای رقابت بامن رونداشته باشه ......

این چه سرنوشته تخمیه که من دارم ........

مامان و بابام منو طرد کردن .......بخاطر اینکه  هابیل سر من مرد

خواهرم باهام قهره .......میگه تو شوهر منو هوائی کردی ......شوهرم رو بهخاک سیا ه نشوندی .....قاتلش کردی

شوهرم هم که رفته گور به گور شده ....فقط این تخم سگو کاشت  ومرد.......

بچه هام یتیمم شدند .....حالا میرن معتاد میشند ......خرجیشون روکی بده ما که بیمه نیستیم .....

 

از منظر حوا :

از اول هم گفتم این قابیل به فک و فامیل آدم برده ......اخلاقش عین مادر شوورمه ....... خدا چی میشد زن قابیل هم بهخودم میبرد......خوشگل میشد ما ای همه دردسر نداشتیم..... نه به خوار شووورم......

 

قاتل الان هم پسرمه هم دامادمه

مقتول پسرمه و هم دامادمه

پسرام با هم باجناقند

دخترام با هم جاریند

من الان با پدر شوهر دخترام ازدواج کردم

و با پدر زن پسرام

 

و حوا شیزوفرمی گرفت..........

 

از منظر آدم:

چون من پیغمبرم ...نباید مشیت الهی رو زیر سوال ببرم......

و به خدا نگریست ........

 

آدم هم افسردگی گرفت ........

 

از منظر خدا:

( فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الخاسِرِينَ).

هر کسی بزنه داداششو بکشه ...بجان خودم از خاسرینه ........

 

 

وقتی بیشتر فکر میکنم ........هر کدوممون توی هر پیشامدی ......جای یکی از این آدمهای این داستانیم

 

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در جمعه سی ام شهریور 1386  |
  قتل چند جانبه ........
 

"دخترى كه با قابيل متولد شده بود بسيار زيبا بود، چون آدم عليه السلام خواست او را به ازدواج هابيل در آورد، با مخالفتِ قابيل روبه‏رو شد. وى گفت: من به ازدواج با او سزاوارتر از هابيل هستم و او نسبت به خواهرش سزاوارتر از ديگرى است.

 

هر يك قربانى خود را تقديم الهى نمودند. آتشى از آسمان فرود آمده و قربانى هابيل را طعمه خويش ساخت و قربانى قابيل را رها كرد. قابيل دريافت كه خداوند قربانى برادرش را پذيرفته و از او قبول نكرده است، از اين رو به وى حسد ورزيد و او را به قتل رساند "

 

 
از منظرقابیل :

من از هابیل بزرگترهستم ....چرا موقع نون خریدن من باید برم....موقع دعوا من باید کوتاه بیام .......ولی موقع زن گرفتن من برم خفه شم.... حالاهم دارن جلوی چشمم خواهرم رو بلند میکنند....این بابا هم از اول هابیلو بیشتراز من دوست داشت..... دوف ......هابیل بمیر.......

 

از منظر هابیل :

باباجون ،مامانجون ،خداجون، خواهرجونا همه.... بوس بوس .... این پاچه خواری چه چیز خوبیه ......عجب ک...ی را امشب میزنم زمین..... بوف ......و مرگ

 

از منظر  خواهر هابیل(خواهر زشت ):

چرا خدا منو زشت آفرید که هیچکی منو نخواد .....سر من  داداشام بزنن همو بکشند

اخه این چه بختیه که دارم که شب عروسی ،شوهرم تو حجله نیومد......گفت این عیب داره

ولی خدا روشکر سایه شوورم روسرمه هنوز.....

 

از منظر خواهر زیبا:

تف تو روی این زیبائی .....آخه چرا منو زیبا آفریدی ....که هر مردی که از راه برسه بخواد فقط منو بکنه ....و هرزنی از من بدش بیاد ..... چون یارای رقابت بامن رونداشته باشه ......

این چه سرنوشته تخمیه که من دارم ........

مامان و بابام منو طرد کردن .......بخاطر اینکه  هابیل سر من مرد

خواهرم باهام قهره .......میگه تو شوهر منو هوائی کردی ......شوهرم رو بهخاک سیا ه نشوندی .....قاتلش کردی

شوهرم هم که رفته گور به گور شده ....فقط این تخم سگو کاشت  ومرد.......

بچه هام یتیمم شدند .....حالا میرن معتاد میشند ......خرجیشون روکی بده ما که بیمه نیستیم .....

 

از منظر حوا :

از اول هم گفتم این قابیل به فک و فامیل آدم برده ......اخلاقش عین مادر شوورمه ....... خدا چی میشد زن قابیل هم بهخودم میبرد......خوشگل میشد ما ای همه دردسر نداشتیم..... نه به خوار شووورم......

 

قاتل الان هم پسرمه هم دامادمه

مقتول پسرمه و هم دامادمه

پسرام با هم باجناقند

دخترام با هم جاریند

من الان با پدر شوهر دخترام ازدواج کردم

و با پدر زن پسرام

 

و حوا شیزوفرمی گرفت..........

 

از منظر آدم:

چون من پیغمبرم ...نباید مشیت الهی رو زیر سوال ببرم......

و به خدا نگریست ........

 

آدم هم افسردگی گرفت ........

 

از منظر خدا:

( فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الخاسِرِينَ).

هر کسی بزنه داداششو بکشه ...بجان خودم از خاسرینه ........

 

 

وقتی بیشتر فکر میکنم ........هر کدوممون توی هر پیشامدی ......جای یکی از این آدمهای این داستانیم

 

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در جمعه سی ام شهریور 1386  |
 خیل دماغ سوخته ها
بیشتر بازدید کننده ها با جستجوی "سکس ضربدری" توی وبلاگم میاند .خیلی حالم میگیره

ولی بیشتر از من حال اونها میگیره ....... چون تو این وبلاگ هیچی گیرشون نمیاد.............

 

مجری : یه راهنمایی برای یابندگان کلمه  "سکس ضربدری"  بکنید که اینهمه علاف نشوند .

 

جیمبولک : باعرض سلام خدمت همه مسلمانان علی الخصوص شیعیان جهان اسلام و عرض تبریک به مناسبت این ایام مبارک و عیدین مبعث و نیمه شعبان  و ضمن محکوم کردن حملات اسرائیل خاصم به مردم فلسطین و حمایت از نصرالله لبنان و معدوم شمردن رایس و بلر و بوش و تایید سهمیه بندی بنزین و سیاستهای مالی دولت فعلی و............

 

من هم نیم ساعت قبل از تولید  اون پست توسط همسرم با مفاهیم فرا بنفش "سکس ضربدری" آشنا شدم. چون تا قبلش فکر میکردم حتما در عملیات سکس ضربدری ، پوزیشن  زن و مرد مثل ضربدره ،مثل مفاهیم پیچیده  66 .......نه یادم  افتاد 69  و غیره و ذالک ........

 

هر بچه مدرسه ای الان میدونه باید بره آویزون دات کام دنبال این مفاهیم بالای علمی بگرده......

 

بینید چه دوره و زمونه ای شده...........  جوونها با خوندن رساله و توضیح المسائل تحریک میشند ........ از کانالهای پورنوی ماهواره آداب س{}کس رو یاد میگیرند ......... و ازجیمبولک "سک}{س ضربدری " رو .

 

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در جمعه سی ام شهریور 1386  |
  بهشت مردان و حال کردن زنان
قابل توجه آقایون :

هر کسی کار خوب کنه ، نماز بخونه ، روزه بگیره ، امر به معروف کنه و نهی از منکر و بره جهاد کنه و زکات و خمس بده و به پدر ومادرش نیکی کنه ..........

میره بهشت .........

 

چی ؟ بره بهشت چه کار کنه ؟

 

نمیدونین........ اقاهه میره بهشت .اونجا بهت غذا میدن .........بعد حوری ها میاند ....... بعد میتونید بکنیدشون

 

 

قابل توجه خانمها:

نه کار خوب بکنید ، نه نماز بخونید ، نه روزه بگیرید ، نه امر به ........ و نه غیره و ذالک

 

چرا ؟ مگه خانمها نباید بهشت برند؟

چرا میتونند برند بهشت ولی امکانات بهشت و زمین برای خانمها یکیه ..........

یعنی چی؟

خب به خاطراینکه در همین دنیا هم ......اگه لب تر کنید ....... دورتون پر میشه از قلمان ...... قلمان ها ی این دنیا ...... هم غذای خوب میدند بخورید ......هم میکنند.........

 

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در جمعه سی ام شهریور 1386  |
 Live game 7
گه دوباره ازدواج کردی

 

وقتی شورت تور توری قرمز زیر میز تلویزیون پیدا میکنی ......

نگو........ باهاش  چت هم میکنی .........

 

جیمبولک : اااا ...... یه نرم افزار نصب کردم هر چی چت کنی ..........منم میفهمم......... راستی مگه تلویزیون شورت تورتوری قرمز پاش میکنه...........

 

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در جمعه سی ام شهریور 1386  |
  یبوست مغزی
 

اگه الان ازم یه سوال از دیروز بپرسید هیچی یادم نمیاد........مخم یه بایتی شده ...... باید یه هارد اکسترنال بخرم ..........سیمشو بکنم تو گوشم

 

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در جمعه سی ام شهریور 1386  |
 Live game 8
اگه دوباره ازدواج کردی

 

وقتی دفعه اول آلت ذکور مردانه طرف رو دیدی ......

نزن زیر خنده ......بگو شما مردا وقتی تحریک میشید عجب اتفاق تخمی برای بدنتون میفته..........

 

 

اگه دوباره ازدواج کردی

 

دفعه بعد که دوباره آلت ذکور مردانه طرف رو دیدی ، در اوج قضایا......

از طرف نپرس " راستی دقیقا مکانیزم این تغییر سایز چه جوری اتفاق میفته ؟ دلیل علمیش چیه؟

 

وقتی هم جواب میشنوی ........

لطفا نگو چه تخمی......

 

جیمبولک : چه تخمی

 

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در جمعه سی ام شهریور 1386  |
 Live game 9
 

در راستای پست قبلی:

 

 با یک نفر آشنا شدی که:

 

اگه خواستی حال طرف رو بگیری ، بهش بگو بدن همسر سابقم خیلی پر مو تر از تو بود، مخصوصا سینه هاش .........

اگه خواستی بیشترحالشو بگیری ، بهش بگو همسر سابقم خیلی مردونه تر بغلم میکرد.........

اگه ازش بدت میومد ، بهش بگو میدونستی جناب آلت ذکور مردانه تو از همسر سابقم  خیلی کوچیکتره ..........

 

اگه خواستی لهش کنی ، بهش بگو ......ااااه ..... تو چقدر زود ارضا میشی..... بدم میاد از مردای شل و ول ....

 

 

 یادم افتاد که من این وبلاگو زدم که ناراحتی هامو توش بنویسم ...ببین چی از آب در اومد....... فکر کنم تا یک ماه دیگه اینجا شعبه دوم آویزون دات کام بشه

 

خودم رو سرزنش نمی کنم که ک}{س شر نویسم ........ولی افتخار هم نمیکنم

یا به قول جناب محسن خان ......چرندیات نویسی......

 

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در جمعه سی ام شهریور 1386  |
  خود سانسوری
تازه گیها دچار خود سانسوری شدم.........

من این وبلاگ و باز کردم برای اینکه حداقل یکی باشه که بتونم باهاش حرف بزنم ......

ولی دارم حرفهامو سانسور میکنم

اینها یه سری از خرت و پرتهایی که باید لابه لای بقیه پست ها میزاشتمشون........

**********

امشب مامانم میاد تهران ....اینقدر از دستش عصبانی هستم  که دلم میخواد وقتی میبینمش .........سرش داد بزنم.........

**********

پشت آیفون میبینم توئی........... در رو باز میکنم ........ میرم توی اتاق سرکامپیوتر........ زیر چشمی  از بین موهام دراتاق رو نگاه میکنم .......... که ببینم پیشم میای یا نه .........که نیومدی

*********

وقتی فکر میکنم ........ چرا بابای من با اصرار  رویا گذاشته ......... به بابام شک میکنم

 *******۸

شاید بشود ا از اول شروع کرد. از اول من مینشینم سر کلاس اول ابتدائی ......در میز اول و شما می ایستی روبروی من ،.....میخواهم باز هجی کردن را بیاموزم.میخواهم باز بخش  دوست را از زبان شما بشنوم .میخواهم مرا 10 صفحه پشیمانم جریمه کنی....میخواهم باز هم از روی درس عشق رونویسی کنم..این قدر مینویسم تا......

من مینشینم سر کلاس دوم ابتدائی..من در میز دوم ...شما آرام نشسته ای و لبخند رضایت بر لب داری و باز درس خود را شروع میکنی ...محبت را پای تخته مینویسی  ناگهان محبت جاری میشود و باز میگوئی ..این تخته که خیس شد ..سالی میگذرد و تخته خشکمیشود...........

من مینشینم سر کلاس دوم ابتدائی و من در میز دوم و شما رویصندلی خود .پایت را روی پای دیگرت انداخته ای  درش را شروع میکنی .رویا تخته خشک خشک شده .بنویس بیوفا و مرا پای تخته محکوم میکنی  برای اینکه بیوفا را نیاموخته ام وو مرا پای محکمه ات میکشانی و باز مرا آزاد میکنی و تهدید میکنی اگه فقط یک بار دیگر......

من مینشینم سر کلاس چهارم ابتدائی و من در میز چهارم و شما باز از من دور تر میشوی و این بار روی صندلی لم میدهی و دیکته میگوئی ولی اینبار سخن از چیز دیگری است  از کس دیگر منو شما دیگر روراست نیستیم ..نمیدانم شما در جای خود ایستاده ایو من از شما دور میشوم یا هر دو از یکدیگر دور میشویم .ومن در لحظه ای در حسرت ایستادن عقربه های ساعت می مانم و شما از من دور میشوی تا سال بعد..................

من به کلاس پنجم میآیم در آخر کلاس دورتر از همه به شما مینشینم دیر کرده ای تکزنگ هم خورده است همه جا راسکوت فرا گرفته  صدای پایت را میشنوم..در پشت در کلاس میایستی و لحظه ای بعد انگار که تصمیم جدیدی گرفته باشید در میزنید و وارد کلاس میشوید و مثل همیشه در برابرت میایستم و با حرکت سرت کار مرا تائید میکنی و کیفت را روی میزت میگزاری دستانت را پشت هم گره میکنی ......... و باتکبر در کلاس راه میروی و بر میگردی و خطاب به من میگوئی از کلاس برو بیرون اینجا جای تو نیست من به تو نگاه میکنم و تو به چشمان من  ...چشمانت از خشم خون آلود شده میخواهم از کلاست بیرون نروم ....و مرا بزور میکنی و اینبار با نگاهت مرا بدرقه نمیکنی .بار دیگر به تو نگاه میکنم  چشمان شما هم مرا میبیند دردل خود لبخندب زدم ولی تو نگاهت را از من بریدی و گفتی وقت کلاس را بیش از این نگیر ......

 

زنگ میخورد بچه ها بیرون میایند همه با شور و شعف بهخانه میروند .ولی نمیتوانم بروم ......همانجا مینشینم و به تو میاندیشم

 

کلاس خالی خالی است بچه ها همه رفته اند و من واردکلاس میشوم و به طرف کیفم میروم  تا باز آن را بر دوش بکشم ..وقتی برمیگردمشما را میبینم که در پشت میز خود نشسته ای و مرا با دو چشم سیاهت مینگری خداحافظی میکنم و من به شما لبخند میزنم و من به شما لبخند میزنم و شما به من  نگاه میکنی

کلاس ابتدائی من هم تمام شده است و در آخر تو مرا با نگاهت مثل همیشه بدرقه میکنی.......

                          

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در جمعه سی ام شهریور 1386  |
  بدنیا آمدیم
 

   در ۱۵ شهریور مجددا برای ۲۸  امین بار بدنیا اومدم.......

در ۱۸ شهریور مجددا باهمسرم سالگردمزدوج داریم...........

بدین جهت هفته گذشته رو در حالت خفقان بسر میبردیم و احوالات خوبی نداشتیم.......

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در جمعه سی ام شهریور 1386  |
  اقتصاد خانواده
دیشب با خودم حساب کردم.....

اگه پسر بودم......

اگه میخواستم حالی به هواهای نفسانی م بدم......

از لحاظ اقتصادی به صرفه تر بود که برم جنده بلند کنم  ،10تومن بزارم کف دستش(البته ما مزنه بازار دستمون نیست)

تا بری بیرون با ماشین چرخ بزنی .......بنزین بسزونی......یه دختر اگر پیدا کنی ......توی صد تا کافی شاپ بپلکی .......مخ دختره روبزنی..........خونه خالی پیدا کنی.........ببریش خونه .......آیا بده آیا نده.....تازه 50 تومن  هم خرج کنی.......آیا بشه .....آیا نشه

 

 

ولی بجاش دختر بازی یه حال دیگه داره ............مثل گیم میمونه ......بازی میکنی .......میری جلو دختر پیدا میکنی......مخ میزنی......... تیرت به سنگ میخوره.........فول میشی .....از اول شروع میکنی ......مرحله به مرحله بالاتر میری.........

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در جمعه سی ام شهریور 1386  |
 تبلیغات
 

از دستاوردهای دولت نهم

                 "کشف سلولهای بنیادی آلت ذکور مردانه "

 

با این کشف از کوچکی چیز خود خجالت نکشید و حسابی ک..ر بتازانید...........

 

 ------------------------------------------------------------------------------

برداشتی از سری تبلیغات کاندیداتوری رئیس جمهور

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در جمعه سی ام شهریور 1386  |
  نداشتن امنیت در محدوده کامنت گذاران
 

یکی برای پست قبلی کانت گذاشته بود ................خاک بر سرت با این وبلاگت ...... که نامشون "به توچه" است............

 

نگاهی گذرا بر  تحلیل شخصیتی  "به تو چه "

 

اگه  "به تو چه "   پسر باشه........حتما فلونش کوچیک بوده .......بهش برخورده...... و داغ دلش تازه شده که من روش اوردم.........

 

اگه  "به تو چه " دختر بوده ......حتما سینه هاش کوچیک بوده ....... ناراحت شده چرا در راستای امر خطیر سلولهای بنیادی سینه هیچ فعالیتی نشده............

 

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در جمعه سی ام شهریور 1386  |
  علم و ازدواج
@ چی شد فهمیدی شوهرت یه گاوه درجه یکه ؟

 

@@ یه مطلب علمی باعث شد.........

 

@ اون چی بود؟

 

@@ وقتی زمان جفت گیری گاوها میشه . گاوهای ماده خودشون را پائین میدن . از این جا میشه فهمید زمان جفت گیری شون کی هست .........

 

@ خب .... چه ربطی به شوهرت  داره؟

 

@@ من داشتم ادای گاوهای ماده که منتظر جفت گیری هستند رو برای دوستام در میاوردم ......... همسرم اومد ازم خواستگاری کرد..............

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در جمعه سی ام شهریور 1386  |
  معادله چند مجهولی
 

چه احساسه بدیه که وسط دو دسته آدم گیر کنی ...........هر دودسته بگن که طرف مقابل دروغگوئه و داره سرت کلاه میزاره ............

ولی تو احساس کنی هر دو دسته دروغگوئند و دارند سرت کلاه میزارند.

 

بعد بدونی یک دسته از این آدمها دارند توسط یه دسته دیگه آموزش میبینند و اونها هم یه سری دروغ میگند .

بعد بدونی دسته آموزش دهنده در مورد اون طرف حساب اولی داره دروغ میگه .

و اون طرف حساب اولی راجع به دسته آموزش دهنده و طرف حساب دومی یه چیزائی رو راست نمیگه ..........

 

 

خب تو هم باشی هنگ میکنی ..........هیچ راه حلی پیدا نمیکنی ..........و برای خالی نبودن عریضه میری توالت ...... و یک فصل میرینی به کل دنیا ..........

 

و بدین شکل یک آمیب تک سلولی بنام "گه مخ "تشکیل میشه......

 

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در جمعه سی ام شهریور 1386  |
  چرتا ًً چرتـﺂ ٭ (قسمت اول)
در طی جلسه ای در فراکسیون اقلیت رفقای بی تربیت که همگی با هم از جمع اناث بودیم .

 

 بر این نتیجه دست یافتیم که بیشتر قریب به کل  داستانهای آویزون همه زائده ازافکار پریشان حال جنابان ذکور در مکانهایی مانند حمام و خونه تک نفره٭ و غیره و ذالک می باشد .

 

و همگان به چاخان بودن این گونه داستانها رای اکثریت دادیم   و آنانی که مانند بنده لطف خداوند شامل حالشان بوده و خداوند آنان را از مصیبت برادر٭ در خانه در امان داشته است ، دست به درگاه خدا بلند نموده و نماز شکربرخواندیم که

 

برادر نداریم که برود در اینترنت بنویسد که  " چه جوری مادرمان را فلان کرده و  از بالا تا پائین مادرمان را تشریح کند و سپس در انتها ی داستان بنویسد حالا بعدا کردن  خواهرمان را هم مینویسیم"

 

باز هم خدا را شکر میکنیم.

 

 

کلمه ترکیب:

 

چرتا ًً چرتـﺂ  =  حرفی چرت اون هم چه چرتی(تلفظ .. چرتن چرتااااااا)

 

خونه تک نفره = خانه ای که همه اعضای آن گم و گورشدند به صورتی که مطمئنی تا زمانی واقع در آینده دور هیچ بنی بشری در آن پیدا نمیشود و یک عدد موجود مذکر در آن یافت میشود که کلیه موجودات ماده در اطراف او سوخت (ت ساکن خوانده شود) شده و در خانه تنها با ماهواره مانده است.(قابل توجه سن بالا تر ها به جای ماهواره از یک عکس بیت مپ با یک فلاپی  استفاده شود)

 

مصیبت برادر = منظور جوراب بو گندو بعد از فوتبال ،  یه آدم شکمو و دله ، دم به دقیقه عاشق شدن بر دختر همسایه و دختر دبیرستانی و دختر های دانشگاه ، فضول سر خرمن ، آخر سر هم بزور زن دادنش 

(ادامه دارد)

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در جمعه سی ام شهریور 1386  |
 چرتا ًً چرتـﺂ ٭ (قسمت دوم)
 

یک قالب کلی از داستانهای چیز به نقل ازجیمبولک خان

 

دوستان این اولین داستان س ک س منه که براتون تعریف میکنم امید وارم خوشتون بیاد . اگه خوشتون اومد بازم تو حموم براتون چرت و پرت میسازم و میتایپم.

 

وقتی 16 سالمان بود وما آن سالها به خاطر کار پدرمان در دهستان جلک اباد از توابع سمیرستان شهرستان سالبوری در استان اوکلاهاما زندگی میکردیم

 

،ما سر راهمان از مدرسه به خانه یک دختر دبیرستانی 14 ساله ی توپ و خوشگل و سنگین و با وقار بود که ما هر روز میدیدیمش و از رو ی مانتوی مدرسه میفهمیدیم که عجب هیکل باحالی دارد .

 

 

(ما دختر ها خودمون  از روی مانتوی مدرسه نمیفهمیم چه هیکلی هستیم .......حضرت آقا تشخیص میدن ....)

(چرا همه این دختر ها خوشگلند وترجیحا سنگین و باوقار : انجمن حمایت ازدختران زشت ولنگار  )

 

 تا تابستان همان سال خانه مان تا یک هفته ، خانه خالی  بود و من حسابی بهمان شده بودم و یک شورت از اونهایی  که جنسش اونقدر لطیف بود که اگه یه خانم دستش بهش بخوره ، خانومه میاد منومیکونه به جای اینکه من  ....

 

حالا بگذریم  که یک هو یکی زنگ خانمان را زد و من رفتن دم در با همون شورت خوشگله ........

(نامبرده ساکن لوس انجلس میباشد و  با شورت میره دم در .........ما که شوهرمون میخواد سطل زباله روبزاره دم در......باید کت وشلوار بپوشه  )

 

دیدم همان دختر دبیرستانی خوشگلست ....... وقتی همو دیدیم جا خوردیم .......او در حالی که از ترس میلرزید ......گفت ببخشید یک نفر سه تا خیابون اون ور تر به من گفت جگرتان را به سیخ می کشم ....من هم ترسیدم و تا اینجا دویدم که کسی دنبالم نکنه و برای اینکه مطمئن شم زنگ خونه شما رو زدم که بیام تو ....تا که دقیقا مطمئن شم کسی دنبالم نیست..........

 

آن وقت من هم خدا خواسته راهش دادم تو ی خونه .......اسمش "تامارا"  بود .... اومد توی خونه ..........و خودش یک راست اومد توی اتاق خواب من ومانتوش رو دراورد وبا یک تاپ ، روی تخت دراز کشید وخوابش برد ......

 

(والا چی بگم ....... از بس چاخانه .........نمیدونم ......چی بگم........فقط خودم دارم از خنده میمیرم )

 

من هم هی نگاه کردم .......اخر سرزدم به سیم اخر  پریدم روش و لباساشو در اوردم ولی اون هنوز خواب بود .......اقا نبودی ببینی ....هی ...هی ......که چقدر سفید بود  ازبس سفید بود چشامو میزد .........نه از این سفیدا که شما دیدید ..........اقا  از اون سفیدااا.......... حسابی همش زدم و همه جاشو نگاه کردم ...... اون هنوز خواب بود .......موهای فلانش رو هم زده بود ........ولی عذاب وجدان گرفتم چون خیلی باوقار و سنگین بود.....

 

(چرا همه این دختر هایی که طی یک حادثه تخمی تخیلی میرن میدن .......خیلی سفیدن: انجمن حمایت از دخترهای سبزه  )

(اقایون بدانند:    وقار و سنگینی باموی فلان نسبت عکس داره  البته در سن 14 سالگی و برای دفعه اول )

(خودم دچار خجالت مزمن شدم در هنگام تایپ )

 

از بالا شروع کردم عجب موی بلندی داشت ........عجب سینه های سفت و بزرگ و باحالی داشت ......ما هم ......عجب نافی داشت ......ماهم.....میخواستم دستم را ببرم پائین .....که دیدم کلک بیداره ........خودشو زده بهخواب   .......

 

تا این جا رو داشته باش  ..........که من اینقدر واردم و باحالم که تا به نافش که رسیدم .........دختره 3 بار ارضا شده بود................

 

( ]آیکون قهقهه با یک جور زکی خاص[  )

(من طی یک نظر خواهی از کلیه خانمهای سن 20 به بالا .......فهمیدم که واحد ارضا شن خانمها  شمارشی نیست .....جوابش اره یا نه است )

 

بعد کارم و شروع کردم ..........دختره اولین بارش که س ک س داشت و من هم اولین بارم بود ........ما هم ده  بار از جلو .....  و ده بارازپشت.......... پا بالا رو به پپائین .......مدل پیکان پنجاه و هفتی .....مدل گاوی .....انگشت تو چشمی........زمینی .......هوائی ........خروسی......هزار و سیصدو پنجاه و نه ......هنر نمائی میکردیم............

 

(این دفعه اول این دخترها واقعا جالبه ..........همه خانمهای عضو اون فراکسیون ..... این جور دفعه اول رو شدیدا تکذیب فرمودند...یا گفتندما ظرفیتشو نداریم  )

 

خلاصه به مدت سه شبانه روز  هر سوراخی که گیرمی  آوردیم و کشف میکردم یا ایجاد میکردیم .........فلانمون را 100 بار توش میکردیم .......دختره 42 بار ارضا شد  .......

 

(چی بگم "چاخان گیر" که هنوز اختراع نشه  ولی یه چیزی هست اسمش مخه )

 

ما هم کم نیاوردیم  به مدت سه شبانه روز دیگه  سوراخها را به تناوب مورد فلان قرار دادیم ........ دختره 10 بار ارضا شد که دفعه آخر ...........آبش پاشد توی صورتم.............

 

(]  ایکون دیگه از خنده مردم دیگه بس کن تو روخدا [ )

 

(والا ....به خدا........این اتفاق توی یک هزارم فیلمهای پرنو میفته ... )

 

(اگه اینجوریه ........اطلاع بدیم ........کار وکاسبی دخترهای اسیای شرقی  رو تخته کنیم )

 

من هم دیدم جلو دختره بده ارضا نشم  ........حالا منم ارضا شدم اونم یه بار و خیلی کنترل شده  ........بعدم ......توی صورتش.......

 

(اه ...............  حالم بهم میخوره .....اخه تو بری فلان بلند کنی شبی 200 تومن بزاری  کف دستش  طرف اینکارو نمیکنه ......حالا دختره سفید با وقار توی جلک اباد همچین کاری میکنه..........)

 

( ]  ایکون اره جون عمه جانت [)

 

بعد به تامارا گفتم این شش روز که خونه نرفتی چی میخوای بگی ......تامارا: هیچی میگم خونه دوستم بودم...

 

(با و مامان هم حتما ...فلان .. خر هستند  ... )

 

بعدا فهمیدم که تامارا  رو  دوستم ممد فسنجون  فرستاده منو امتحان کنه ..........حالا یهبار هم داستان "خودموممد فسنجون "  و داستان " ممد فسنجون  و تامارا"  و داستان "تامارا و خودم و ممد فسنجون " رو براتون نقل میکنم.

 

(رویت کم نشه ..........پیشنهاد میدم داستان " تاماراو خودت به توان دو و ممد فسنجون"  رو هم تعریف کن........ میدونی چرا دوبار اسمت رو اوردم ........چون مسلما تامارا به ممد فسنجون  راه نداده و تو نقش خیلی بسزائی توی این داستان داری )

 

اون روز تامارا رفت و  تا حالا که 67 سالم شده روزی 3 بار ناشتا و قبل ناها ر وآخر شب یک بار تامارا رو ............. .

 

دوستان تو رو خدا نظراتون رو بگین .....تا بقیه داستانامو بگم مخصوصا داستان مامان خوشگلم و خالم وعمم و زن عموم و خانم همسایه بالائیمون و خواهر زنم و خودم.

 

 
/////////////////

بنظرمن این داستانها کاملا فکاهی هستند .........

 

در اینجا از هر کسی که اسمش تاماراهست معذرت میخوام ............

از کلیه مامانها محترم و خواهران محترم هم عذرخواهی میکنم .........

 

ولی روی سخنم با شما مامانهاست که اینقدر ناز پسراتون رومیکشید .........اگه میدونستید پسراتون میاند چه چیزهایی ازتون مینویسند .........

 

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در جمعه سی ام شهریور 1386  |
 حلول در وجودم تا نسوخ در روحم
 

ماه رمضان شده و

من خدا را حاکم کت کرده ام

چون سه شبانه روز است

چیزی نخورده ام

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در جمعه سی ام شهریور 1386  |
 
 
بالا