یک قالب کلی از داستانهای چیز به نقل ازجیمبولک خان
دوستان این اولین داستان س ک س منه که براتون تعریف میکنم امید وارم خوشتون بیاد . اگه خوشتون اومد بازم تو حموم براتون چرت و پرت میسازم و میتایپم.
وقتی 16 سالمان بود وما آن سالها به خاطر کار پدرمان در دهستان جلک اباد از توابع سمیرستان شهرستان سالبوری در استان اوکلاهاما زندگی میکردیم
،ما سر راهمان از مدرسه به خانه یک دختر دبیرستانی 14 ساله ی توپ و خوشگل و سنگین و با وقار بود که ما هر روز میدیدیمش و از رو ی مانتوی مدرسه میفهمیدیم که عجب هیکل باحالی دارد .
(ما دختر ها خودمون از روی مانتوی مدرسه نمیفهمیم چه هیکلی هستیم .......حضرت آقا تشخیص میدن ....)
(چرا همه این دختر ها خوشگلند وترجیحا سنگین و باوقار : انجمن حمایت ازدختران زشت ولنگار )
تا تابستان همان سال خانه مان تا یک هفته ، خانه خالی بود و من حسابی بهمان شده بودم و یک شورت از اونهایی که جنسش اونقدر لطیف بود که اگه یه خانم دستش بهش بخوره ، خانومه میاد منومیکونه به جای اینکه من ....
حالا بگذریم که یک هو یکی زنگ خانمان را زد و من رفتن دم در با همون شورت خوشگله ........
(نامبرده ساکن لوس انجلس میباشد و با شورت میره دم در .........ما که شوهرمون میخواد سطل زباله روبزاره دم در......باید کت وشلوار بپوشه )
دیدم همان دختر دبیرستانی خوشگلست ....... وقتی همو دیدیم جا خوردیم .......او در حالی که از ترس میلرزید ......گفت ببخشید یک نفر سه تا خیابون اون ور تر به من گفت جگرتان را به سیخ می کشم ....من هم ترسیدم و تا اینجا دویدم که کسی دنبالم نکنه و برای اینکه مطمئن شم زنگ خونه شما رو زدم که بیام تو ....تا که دقیقا مطمئن شم کسی دنبالم نیست..........
آن وقت من هم خدا خواسته راهش دادم تو ی خونه .......اسمش "تامارا" بود .... اومد توی خونه ..........و خودش یک راست اومد توی اتاق خواب من ومانتوش رو دراورد وبا یک تاپ ، روی تخت دراز کشید وخوابش برد ......
(والا چی بگم ....... از بس چاخانه .........نمیدونم ......چی بگم........فقط خودم دارم از خنده میمیرم )
من هم هی نگاه کردم .......اخر سرزدم به سیم اخر پریدم روش و لباساشو در اوردم ولی اون هنوز خواب بود .......اقا نبودی ببینی ....هی ...هی ......که چقدر سفید بود ازبس سفید بود چشامو میزد .........نه از این سفیدا که شما دیدید ..........اقا از اون سفیدااا.......... حسابی همش زدم و همه جاشو نگاه کردم ...... اون هنوز خواب بود .......موهای فلانش رو هم زده بود ........ولی عذاب وجدان گرفتم چون خیلی باوقار و سنگین بود.....
(چرا همه این دختر هایی که طی یک حادثه تخمی تخیلی میرن میدن .......خیلی سفیدن: انجمن حمایت از دخترهای سبزه )
(اقایون بدانند: وقار و سنگینی باموی فلان نسبت عکس داره البته در سن 14 سالگی و برای دفعه اول )
(خودم دچار خجالت مزمن شدم در هنگام تایپ )
از بالا شروع کردم عجب موی بلندی داشت ........عجب سینه های سفت و بزرگ و باحالی داشت ......ما هم ......عجب نافی داشت ......ماهم.....میخواستم دستم را ببرم پائین .....که دیدم کلک بیداره ........خودشو زده بهخواب .......
تا این جا رو داشته باش ..........که من اینقدر واردم و باحالم که تا به نافش که رسیدم .........دختره 3 بار ارضا شده بود................
( ]آیکون قهقهه با یک جور زکی خاص[ )
(من طی یک نظر خواهی از کلیه خانمهای سن 20 به بالا .......فهمیدم که واحد ارضا شن خانمها شمارشی نیست .....جوابش اره یا نه است )
بعد کارم و شروع کردم ..........دختره اولین بارش که س ک س داشت و من هم اولین بارم بود ........ما هم ده بار از جلو ..... و ده بارازپشت.......... پا بالا رو به پپائین .......مدل پیکان پنجاه و هفتی .....مدل گاوی .....انگشت تو چشمی........زمینی .......هوائی ........خروسی......هزار و سیصدو پنجاه و نه ......هنر نمائی میکردیم............
(این دفعه اول این دخترها واقعا جالبه ..........همه خانمهای عضو اون فراکسیون ..... این جور دفعه اول رو شدیدا تکذیب فرمودند...یا گفتندما ظرفیتشو نداریم )
خلاصه به مدت سه شبانه روز هر سوراخی که گیرمی آوردیم و کشف میکردم یا ایجاد میکردیم .........فلانمون را 100 بار توش میکردیم .......دختره 42 بار ارضا شد .......
(چی بگم "چاخان گیر" که هنوز اختراع نشه ولی یه چیزی هست اسمش مخه )
ما هم کم نیاوردیم به مدت سه شبانه روز دیگه سوراخها را به تناوب مورد فلان قرار دادیم ........ دختره 10 بار ارضا شد که دفعه آخر ...........آبش پاشد توی صورتم.............
(] ایکون دیگه از خنده مردم دیگه بس کن تو روخدا [ )
(والا ....به خدا........این اتفاق توی یک هزارم فیلمهای پرنو میفته ... )
(اگه اینجوریه ........اطلاع بدیم ........کار وکاسبی دخترهای اسیای شرقی رو تخته کنیم )
من هم دیدم جلو دختره بده ارضا نشم ........حالا منم ارضا شدم اونم یه بار و خیلی کنترل شده ........بعدم ......توی صورتش.......
(اه ............... حالم بهم میخوره .....اخه تو بری فلان بلند کنی شبی 200 تومن بزاری کف دستش طرف اینکارو نمیکنه ......حالا دختره سفید با وقار توی جلک اباد همچین کاری میکنه..........)
( ] ایکون اره جون عمه جانت [)
بعد به تامارا گفتم این شش روز که خونه نرفتی چی میخوای بگی ......تامارا: هیچی میگم خونه دوستم بودم...
(با و مامان هم حتما ...فلان .. خر هستند ... )
بعدا فهمیدم که تامارا رو دوستم ممد فسنجون فرستاده منو امتحان کنه ..........حالا یهبار هم داستان "خودموممد فسنجون " و داستان " ممد فسنجون و تامارا" و داستان "تامارا و خودم و ممد فسنجون " رو براتون نقل میکنم.
(رویت کم نشه ..........پیشنهاد میدم داستان " تاماراو خودت به توان دو و ممد فسنجون" رو هم تعریف کن........ میدونی چرا دوبار اسمت رو اوردم ........چون مسلما تامارا به ممد فسنجون راه نداده و تو نقش خیلی بسزائی توی این داستان داری )
اون روز تامارا رفت و تا حالا که 67 سالم شده روزی 3 بار ناشتا و قبل ناها ر وآخر شب یک بار تامارا رو ............. .
دوستان تو رو خدا نظراتون رو بگین .....تا بقیه داستانامو بگم مخصوصا داستان مامان خوشگلم و خالم وعمم و زن عموم و خانم همسایه بالائیمون و خواهر زنم و خودم.
/////////////////
بنظرمن این داستانها کاملا فکاهی هستند .........
در اینجا از هر کسی که اسمش تاماراهست معذرت میخوام ............
از کلیه مامانها محترم و خواهران محترم هم عذرخواهی میکنم .........
ولی روی سخنم با شما مامانهاست که اینقدر ناز پسراتون رومیکشید .........اگه میدونستید پسراتون میاند چه چیزهایی ازتون مینویسند .........