تبليغاتX
گه مخ
جیمبولک بازی
 نشانه ذکوریت
وقتی جناب والده مکرمه بنده سر من حامله بودند و قبل از من فرزند ذکوری نداشتند .

 

از این رو  مادر پدرم و مادر مادرم و پدر پدرم و پدر مادرم و یک کلی آدم که اسمشون لو نرفته جهت حفظ بقا گونه پدرم و در جهت عدم انقراض ایشان ، در دقیقه نود نیم کیلو ادعیه و سحر به ناف بنده بستند .

 

و چون جهت تغییر جنسیت بنده کمی دیر اقدام کرده بودند .بنده در ظاهر دخترم و علایق پسرانه در من هویدا شد .

 

یک از این نشانه های ذکور بودن بنده این است که فحش مورد علاقه ام این است : به تخ}{مم

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در شنبه سی ام تیر 1386  |
  تفکرات گه مخی
فهمیدم هر وقت میخوام سریع  فکر کنم یه قرص سیلاکس باید بندازم بالا.....

 

 

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در شنبه سی ام تیر 1386  |
 نشانه ذکوریت
وقتی جناب والده مکرمه بنده سر من حامله بودند و قبل از من فرزند ذکوری نداشتند .

 

از این رو  مادر پدرم و مادر مادرم و پدر پدرم و پدر مادرم و یک کلی آدم که اسمشون لو نرفته جهت حفظ بقا گونه پدرم و در جهت عدم انقراض ایشان ، در دقیقه نود نیم کیلو ادعیه و سحر به ناف بنده بستند .

 

و چون جهت تغییر جنسیت بنده کمی دیر اقدام کرده بودند .بنده در ظاهر دخترم و علایق پسرانه در من هویدا شد .

 

یک از این نشانه های ذکور بودن بنده این است که فحش مورد علاقه ام این است : به تخ}{مم

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در شنبه سی ام تیر 1386  |
  اولین مزه لذت
 

من اعتراف میکنم که اولین پک یواشکی که یه سیگار زدم ........

لذت خوشمزه ای داشت ولی پیش سایرین الکی سرفه کردم .

 

و اعتراف میکنم از 9 سالگی از دیدن مردان سبزه  با صدای خش دار مسرور میشدم .......

سروری عالی بود ولی من به کسی نگفتم .

 

من اعتراف میکنم که …….

من اعتراف میکنم که ازدیدن پسری که دوستش دارم ،چشمانم برق میزند...........

و دلم میلرزد.......

من اعتراف می کنم که گاهی خوشحال می شوم..... از ......

و امید دارم خدا همه را به من ببخشد........

 

امید دارم او، من و خدایم را ببخشاید ……..

 

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در شنبه سی ام تیر 1386  |
 افاضات اجدادی
مادر مادربزرگم در کودکی تصنیفی به این مضمون برام میخواند:

 

دو ماه آبستنه زنم زین جهت نموده ویار

کرده دراین موقع زمستون دلش هوای خیار

 

دو سه روزی ایست ما رو کشته

از برای آش رشته

 

صبح تا شوم خانومم توی خونه

بومیده تخمه هندوونه

 

تا که گردیده حالی به حالی

شیشه ترشی را کرده خالی

 

نمیدونم این اجداد من با خودشون چه فکری میکردند که این شعر سک}{سی_ نوستالوژیک _خاله زنکی_پامنقلی رو برای من میخوندن .

 

فکر کنم این شعر رو بین سه تا شش سالگی برام میخونده . خدا بیامرزدش اصلا قیافش یادم نمیاد ولی این شعر تخ}{می تخیلی از یادم نرفته.

 

 

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در شنبه سی ام تیر 1386  |
  تو ذوق زنی مردانه
توی ذوقت میخوره خب، وقتی توی یه شب مهتابی ، زیر درخت گلابی خانومتو میکنی و در اختتام قضایا به همسرت اعلام میکنی که دیگه میخوام لوله هامو ببندم که تا آخر عمر حالشو ببری .

 

گور پدر هر چی کاندون و قرص و...

 

فرداش میری برای وازکتومی . بهت اعلام میکنن ،شما اصلا بچه تون نمیشه . دنیا رو سرتون خراب میشه .

 

نه به خاطر اینکه بچه دار نمیشید......

 

نه به خاطر اینکه فهمیدی زنتون ج*ن**د***ه تشریف داشتند ....

 

نه به خاطر اینکه یه عمر هرشب تا صبح کارکرید و خرج سه تا توله یکی دیگه رو دادید....

 

از این میسوزید که چقدر جناب اسپرم محترمتون رو رو ی ملافه و دستمال و شکم خودتون و کان مبارک همسرتون ریختید و در اوج لذت به خودتون چقدر ضد حال زدید..

 

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در شنبه سی ام تیر 1386  |
  شعر خرکی
من در اعماق قلب او هستم

 

به سانی که

   

هر خری بر من مقدم تر است ....

 

 

توجه: سیستم عامل قلب همسرم مثل پشته کار میکند .

به مناسبت تولد امام باقر

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در شنبه سی ام تیر 1386  |
  تو ذوق خوری زنانه
توی ذوقت میخوره خب وقتی یه عمر هزار تا قرص ال دی یواشکی خوردی و به همسرت میگی خودش جلوگیری کنه و تو نمی تونی.

 

بعد دقیقا همون ماهی که یادت رفته قرص بخوری حامله میشی.

 

عین چهار ماه اول از هر چی بوی غذا و آدمه حالت بهم میخوره.

 

سکس تعطیل میشی ، غذا تعطیل ، سیگار تعطیل،  المشروب الاکلی تعطیل میشی.

 

پنج ماه برای این پهلو اون پهلو شدن باید با بولدزر بلندت کنن.

 

موقع زائیدنت که میشه ، میگن طبیعی بزا . میای طبیعی بزائی ،بچه تا وسط میاد و گیر میکنه .

 میان سزارین کنن بچه از اون ور در نمیاد .خلاصه با تلمبه و دستگاه بچه رو در میارن . بعد بچه مرده بدنیا میاد.

 

 

دنیا روی سرتون خراب میشه.

نه به خاطراینکه همسر بیشعورتون نصف آبشو میرخته هر دفعه .. بعد به شما میگفته عزیزم خیالت راحت باشه . همه چیز رو به من بسپار من مواظبم.

 

نه به خاطر اینکه خیلی درد کشیدی و از زیر سینه هات تا پائین رو برات سلاخی کردند. ......

 

نه به خاطر اینکه 9 ماه اسارت کشیدی .......

 

از این میسوزید که ، این وسط بچه تون که مرده ، چرا شبیه مادر شوهرتونه.........

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در شنبه سی ام تیر 1386  |
 اگه بیکارید بخونید
باز هم بد موقع خوابیدم .....شب اومدم خونه دیدم هنوز نیومده ... گرفتم خوابیدم ....... دوباره کابوس همیشگی رو دیدم .......

 

 امتحان احتمال دارم ......... شکی نشسته بود اون ور داشت خر میزد.....روح شلدون راس به من احتمال درس میده ...وقتی سر قسمت توزیع گاما رسیدیم ....شلدون منو بغل کرد ومن خوابم برد توی بغلش.......این خوابیدن توی خواب خیلی بده .......چون وقتی بیدار میشم یادم نمیاد کجا خوابیدم ........الان چه ساعتیه......هنوز دنبال ادمهای تو خوابم میگردم.......

 

یک هو صدای شکی میاد ... رویا بلند شوبریم برینیم به امتحانمون.......... تو اصلا درس خوندی ......تو که اجداد ریاضی دانت حمایتت میکنن ..........چشماموباز میکنم..........یه بوی غریبی  تو دماغم میپیچه .........دلم میخواد شکی رو خفه کنم که این قدر سر وصدا نکنه....... یه بوی خوبی .... یه بویی شبیه به بوی اولین شیری که از تن مادرم بود .. ...یا خود شلدون .......خودش بوده .......نه کنه خودش بوده........

خودم رو سر جلسه میبینم ......از بوی غریبه مستم .....گیج میزنم........قلبم تند میزنه ........ ورقه جلومه ..........بهش نگاه میکنم ...... صورت سوال جلوی چشمام جلو و عقب میره .......تمرکزندارم .......ته چشمام میسوزه.......

 

.....تا میام سوال دورو جواب بدم ......ورقه هارو جمع میکنن ......شکی را مییبینم که تند تند داره از روی دست من مینویسه ..........میگه رویا تو هم بنویس........ ولی من کرخ اون بو هستم........

 

........دوباره خودم رو میبینم با لیلا . لیلا میگه من که فارغ شدم تو کی میخوای درست رو تموم کنی. میگم من هم همه رو پاس کردم  ولی به سختی........دفتردار دانشکده صدام میکنه میگه .......ااا میدونی یادت رفته میکرو پیشرفته رو پاس کنی .......یکهو دنیا رو سرم خراب میشه ........چرا یادم رفته این درس رو پاس کنم ....چرا یادم رفته .......من که شمرده بودم ..........143 تا شد ......چرا .....دنیا برام سیاه میشه.......اون بختک لعنتی میفته روی تنم ...... دیگه نمیتونم جواب بدم ........... دیگه وقتی نمونده.......زندگیم به باد رفت ........منواخراج میکن...... امسال سال آخر بود..................

 

دوباره میرم سراغ کابوس بچگیام.......

........روی تپه ماهور ، توی کویر ......جمعیتی ایستادند.........روی همه تپه ها  همینطوریه............من خیلی کوچیک شدم.......... یه بچم میون بزرگتر ها..........همه روکنار میزنم............میبینم خیلی ها روی زمین خوابیدن....... بابام خوابیده روی زمین .......گوشهاشو بریدن........جای گوشهاش دو تا برش تنه درخت گذاشتند........... باباییم یه لبخندی رو لبهاشه ...... به من میخنده..............منم میخندم .........میرم جلوتر...........لبا شو بیشتر نگاه میکنم ......میبینم مثل دلقک ها میخنده........ یه لبخند پر از غم یا اندوه یاهر کوفتی که الان هیچ لغتی برای توصیفش ندارم......

به چشمهاش نگاه میکنم ......... چشمای میشی که توش خنده است ............ انگار یه برقی از اسمون میخوره توی سرم .......... میفهمم ..اون دیگه پیشم نیست ...........

 

دوباره خودم رو وقتی اول ابتدائی هستم میبینم............ توی حیاط مدرسه هستم .......با بقیه بچه ها......یه اتفاقی میفته ........همه از لای در نیمه بازمدرسه فرار میکنن .........منم خواستم فرار کنم .....رنگ در آبیه.........یک پام رو گذاشتم بیرون.......یک پام توی مدرسه بود............کیف کولی چرمی پشتم آویزونه .........شروع میکنم به خندیدن......کیفم گیر میکنه به در مدرسه.........بازم میخندم.........با تمام وجودم احساس میکردم مردی با لباس سیاه جوون  31 یا 32 ساله داره از پشت به من نزدیک میشه...........احساس خطر میکنم...... قهقهه میزنم.......شونه هام از احساس خطر داره مورمور میشه.........ولی بازم میخندم.......از فرط خنده نمیتونم دستم رو بالابیارم کیفم رو آزاد کنم .........بازم میخندم.........بازم میخندم........خودم رو لعنت میکنم که چرا میخندم...........بازم قهقهه میزنم........... یکهو شونه هام بین دستای یک نفر قفل میشه...............دیگه نمیخندم...........

 

.........آروم لای چشماموباز میکنم ......همه جا خاکستریه............دمر روی یه تخت خوابیدم ....... اینقدر احساس ترس میکنم که نمیتونم تکون بخورم........... چند نفر میاند بالای سرم ......یه مرد قد کوتاه .......با پوست کاراملی......ریشش مثل جهانگردهای انگلیسی در دوران صفویه ..........ریش زرد یا کرم....... چند نفر دیگه که نمیبینمشون  ..........دستو پای منو محکم میگیرن............اون مرده یه آمپول هوا میزنه توی نخاعم .............کمرم میسوزه ........کمرم بی حس میشه........میفهمم که فلج شدم.............

 

.........پاهام فلجه توی بغل شلدون راس از خواب بیدار میشم .............میخوام سرم رو بالا بیارم.........نگاش کنم ........میفهمم شلدون نیست.......... کیه ........بوی شلدون رونمیده........میترسم........میترسم سرم رو بالا بیارم ولی اونی نباشه که من میخوام.......... سرم رومیزارم رو شونه هاش ......تنش داغه......انگار که واقعیت داره.......تمام نیرومو جمع میکنم .........تنش رو بومیکنم ...........همون بوی آشنا نیست..........خدای من کیه.........جرات نمیکنم بهش نگاه کنم ........سرم رومیزارم روشونه هاش تا نمفهمه .........من بیدارم.......

 

 

توی صحن یه امامزاده هستم ............ چند تا خانم با چادرسیاه نشستن یه کنارمواظب من هستن.........یکی شون میگه چرا شلوار نپوشیده ......دامن خوب نیست...... دارم بازی میکنم.......... ازروی موزائیک رد میشم بدون اینکه پاهام روخط به...........سرعتم رو زیاد میکنم.......تند تر از روی موزائیک ها میدوم ......میدوم........میدوم ......خوردم زمین .......پاهام رفت رو خط.......... سوختم ..........سرم رو اوردم بالا دیدم یکی خوابیده روی زمین...... روش پارچه سفید کشیدن.......پارچه رو میخوام  بزنم کنار .........یکی داد میزنه بچشو ببرید کنار ..........توی دلم میریزه پائین ..........اطرافم رونگاه میکنم .......میبینم یکی عمامه به سر وایساده بالا سرم......30 تا مرد با لباسای تیره دورمو گرفتن .........مرد عمامه به سر رو نگاه میکنم .......دستش رو میاره طرفم .........انگار میخواد با من عشق بازی کنه........چندشم میشه ......

همه ادمهای اونجا ناپدید میشن .......من تو بغل مرد عمامه به سرم.......دستش رو عقب میزنم..........

ولی تقلا فایده نداره...........منو بغل میکنه .......لبامو میبوسه........ اب دهنشو میکنه توی دهنم ...........حالم بد میشه از مزه دهنش........ سرش رو بالا میاره .......میگه  تو هم همین کارو بکن.......سرم رو میچرخونم .......بابام رو میبینم.............با دستش به من اشاره میکنه.........از دست اون مرده میام بیرون ........میخوام برم طرفش.........چند نفر میان دستگیرش میکنن.........گوشهاشو میبرن.........من جیغ میزنم...........جیغ میزنم........صدام..... خودم رو خفه میکنه.............همش خودم رو سرزنش میکنم چرا پاهام رو یخط رفت.........

 

نمیدونم کی از خواب بلند شدم.........باز ساعتها رو اشتباه کردم........برق رفته ........احمد رو صدا میکنم.....احمد .........احمد.........احمد.......نیست .......نبودنش یعنی من حتما نیاز دارم پیشم باشه............میرم سراغ شمعها .........از سایه های تاریکی میترسم........کبریت پیدا نکردم........برگشتم روی کاناپه .......دنبال گوشیم گشتم ...........نبود........ترسیدم........چشمامو بستم .....به هم فشارشون دادم.....که سایه ها نفهمند که من بیدارم....... مثل موقعهایی که تو بغل شلدون بودم ولی سرم روبالا نمیارم که نکنه شلدون نباشه.........

از هر صدای تقی تمام تنم میلرزه..........چشمام رو سعی میکنم بسته نگهدارم.........ولی مژه هام دارن تکون میخورن.......... میترسم مژه هام منو لو بدن .......دستم میخاره ........ولی جرات ندارم بخارونمش.........احساس خارش توی دستم پخش میشه..........بوی شلدون هنوز توی نفسمه........تازه گیها با یکی اشنا شدم که همون بو رو میده .........وقتی میبینمش سخت ازرد ه میشم.........نمیفهمم اون کیه........هیچ تعریفی برای جایگاهش ندارم...........

.......برق اومد.........چشمامو باز میکنم ..........ساعت از نیمه شب گذشته..........تلویزیون رو روشن میکنم......دنبال موبایل میگردم........میبینم زیر سرم بوده........ دنبال کبریت .......پائین کاناپه بغل آشغال سیگارهام ..........خندم میگیره........توی اتاقها رو نگاه کردم ........دنبال احمد گشتم .........دیدم نیست.......صداش کردم.......نبود.......توی جا کفشی رو نگاه کردم.........یه جفت کفش کمه......... بهش زنگ زدم......ریجکتم کرد........دوباره ...........مشترک موردنظر........دوباره مشترک مورد نظر.......نیست....مهم اینه که نیست........

احساس میکنم یکی دیگه هم غیر من توی خونه است....... از جلوی ایینه که رد میشم میترسم نگاه کنم .......میترسم واقعا کسی توی خونه باشه...........

کامپم روروشن میکنم ..........میترسم توی مانیتور نگاه کنم ........نکنه سایه متحرکی روببینم......کامپ میاد بالا........اینترنت ......هیچ کس بیدار نیست ........ الی هم نیست........امسا  هم نیست .....تمام ای دی هامو چک کردم حتی یه اف هم نداشتم......دلم میگیره........

 

تمام کابوسهامو مینویسم شاید دیگه نبینمشون............منتظر احمد هم می مونم .....کی میاد......یه نخ سیگار بیشتر ندارم..........مشروب هم ندارم........و گرنه تا خرخره میخوردم ...........که نتونم حرف بزنم.......صبح شده...........هنوزم اف ندارم .........هیچ کس هم انلاین نیست......

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در شنبه سی ام تیر 1386  |
 یوم الشک ، روز مادر یا روز زن
مرد : به همه زنگ زدم تا تونستم پیدات کنم.

زن : حالا چه کار داری؟

مرد : میخواستم روز مادر رو بهت تبریک بگم.

زن : چرا روز مادر ؟ ما که بچه نداریم.

مرد :  چون تو برام مثل مامانم بودی.

 

اینجا زن ازناراحتی سکته کرد و مرد.

و مرد فکر کرد که خانمها جنبه تشکر را ندارند .

و از ان روز به بعد مردان آن خطه به زنانشان محل سگ میدهند تا خانمها زنده بمانند.

 

این رو تقدیم میکنم به تمام خانمهایی که

 کسی رو نداشتند ازشون قدر دانی کنه یا

کسی رو داشتند ولی ازشون قدردانی نکرد.

 

همسر بنده هم به من زنگ زد و روز یوم الشک رو به من تبریک گفت و یک خبر خوش به من داد ، عزیزم تو این ماه حتما دیگه باید بزائی و من الان در حالت تشنج قبل از مرگ هستم .

 

صد بار گفتم من جنبه خبر خووووووووووب رو ندارم.

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در شنبه سی ام تیر 1386  |
  وجه تسمیه
تازه گی ها وقتی میرم توالت فکر میکنم

وقتی میخوام فکر کنم ، میرینم.

 

بعد بعضی ها میگن چرا به خودت میگی گه مخ ...

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در شنبه سی ام تیر 1386  |
 نظریه سکسی عبادی
آقای حائری امام جمعه شیراز در یک اظهار نظر سکسی عبادی اعلام کرد:

« خدا در بدن شما زنان کار بزرگی کرده است.»

 

تکذیبیه :

 

جناب حائری شاید خیلی ها از جنس نر و از گونه جن و انس به دنبال ما بودند .

ولی به هیچ وجه به خاطر نمی آورم که خدا هم با ما از اون کارهای بزرگ کرده باشد .

 

یا شاید منظور شما از "کاربزرگ " همان پی پی معروف است . این را والا نمی دانم.

 

چون در اسلام براساس ارج و قربی که به زن گذاشته شده ، هیچگاه از خانم به عنوان کنیز و کلفت و آشپز و حمال یاد نشده و فقط از خانم ها برای تولید مثل و توالت و مثلهم میشه استفاده کرد .

 

 ولی بنده به شخصه هر گونه رابطه ای را باخدا به دینگونه که شما مطرح کردید نداشتم.

 

در ضمن تو که تهمت میزنی برو چهار تا مرد عاقل پیدا کن که بیاند شهادت بدن . البته اگه چهار تا عاقل پیدا شد ...

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در شنبه سی ام تیر 1386  |
  بعضی ها کوچکتر و بزرگتر حالیشون نیست
از اون خانم عزیزی یا احیانا آقای عزیزی که در مدتی که من در خونه نبودم جای خالی منو برای همسرم پر کردند از همین رسانه نیمه عمومی سپاسگزاری میکنم.

 

و درعین حال اخطار میکنم که

 

شما که چهار روز توی خونه ما اومدی و رفتی و تر زدی به زندگی من .

 

 لطف کن از این به بعد بهداشتو رعایت کن.

 

لباسای منو نپوش. مخصوصا لباس خوابم رو .....

 

از ظرف های غیر دم دستی استفاده نکن.

 

رو تخت خواب من نخواب... .

 

و لطف کن کمی دوست دختر یا پسر بهتری باشی و اینقدر همسرم رو پیاده نکنی

 

که وقتی بهش میگم برو برام ودکا بخر. بگه فعلا نه، بزار ماه بعد، که حقوق گرفتم، الان نمیتونم.

 

 

لطف کن رعایت همسر من رو بکن این بنده خدا باید خرک خونه رو هم بده .

 

خدائی اگه رعایت نکنی میگم بزاره ........تا بفهمی دنیا دست کیه و بفهمی معنای

 

هوو بزرگتر و کوچکتر چیه.....

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در شنبه سی ام تیر 1386  |
  امنیت شغلی
وقتی پایم را در کفش رئیسم میکنم، احساسم این است که کفشش برام گشاده.

وقتی رئیسم کفشم رو به پا میکند، احساس میکند کفشم برایش گشاد است.

 

به این میگویند " امنیت شغلی "

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در شنبه سی ام تیر 1386  |
  حافظ بازی
نمیشه یه دینی پیدا کرد که 95 درصدش راجع به شکم و زیر شکم  نباشه. 

 

همین جناب حافظ با این دیوان مفتخرانه اش پدر هر چی لب یار و بوس و کنار و جام می  و ساقی و .. این ها رو درآورده ولی به ما که میرسه حافظ قران بودنش رو به رخ ما میکشه.

 

من تصمیم گرفتم حافظ شناس شم و برای اینکه بتونم مثل حافظ فکر کنم ، میخوام روش زندگی اون رو ادامه بدم.

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در شنبه سی ام تیر 1386  |
  مهریه بازی
مساله 2595- "مهر" اندازه معيني ندارد و مي‎توان هرچيز حلالي را كه ارزش داشته باشد - كم باشد يا زياد، عين باشديا منفعت - مهر قرار داد، و از پيامبر اكرم (ص) نقل شده كه فرموده اند: "بهترين زنان امت من زني است كه از همه زيباترو از همه كم مهرتر باشد"

 

 

روزی کامبیز  در خیابان ولی عصر گشت میزد و ناگهان دختر زیبایی چشمان او را به خودش جلب کرد . به پیش رفت و سر صحبت را با پدر دختر باز کرد و نام پدر را جویا شد .

 

پدر دختر : نام من اصغر کاکوتی از قبیله بنی کاکوت.

پدر دختر : و تو ای جوان کیستی؟

کامبیز : من کامبیز از طایفه بنی لواط .

پدر دختر : چه میخواهی ، ای کامبیز؟

کامبیز : ناموس جنابعالی را . البته زنتون رو نه ، خیلی زشته.

 

کامبیز در این هنگام نگاهی از شرم به دخترک کرد.

 

پدر دختر : ای کامبیز، دختر من خواستگارانی بسیار دارد مانند ابا پرزیدنت و ابن مشاور وزیر.

پدر دختر : تو چه صداق دخترم  میکنی؟

کامبیز : یک نان جو ویک زیلو وسه من تپاله شتر ویک  پتو.

پدر دختر :مفت خری میکنی یا پسر ابو اکبر.

 

کامبیز لختی با خود فکر کرد و از جیرئیل کمک خواست. جبرئیل به نزد او آمد و گفت : ای کامبیز تو و آن چهار تای دیگه مقربان درگاه من هستید و خدا هر ک .. س ..ی را بر تو حلال ساخت . برو و هرچه خواهی بگو.

 

کامبیز به نزد پدر دختر رفت و این حدیث را جعل نمود : "بهترين زنان امت من زني است كه از همه زيباترو از همه كم مهرتر باشد"

 

و بدین سان زن بعدی را هم گرفت و به جای مهریه عینی ، مهریه منفعتی قرار داد و پنجاه سهام عدالت برای دختر خرید .

و به دختر وعده داد که در زمانی دیگر کسی در سرزمین فارس از زمین میروید که یک چیزیش میشه  و در آن هنگام این سهام عدالت ارزشی پیدا میکند مانند طلا و در یک سال 50 هزار تومان سود میدهد.

 

واین روایت  یک دلیل بر این است که جناب ا ... ح ..م .... ..ن..ژ ..ا ..د یک معجزه الهی ازجانب کامبیز  است .

 

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در شنبه سی ام تیر 1386  |
  جوابیه :
 

در پی سوال های مکرر ی که دوستان در مورد حدوث آپ شدن یک هوئی چند تا پست داشتند ، لازم به ذکر
است که زمانی که مخ آدم مانند روده بزرگ و کلیه اش عمل کنه چنین حوادثی رخ میدهد.

من نوعی جاندار دو زیست هستم که معمولا به ازای هر 400 گرم فیبر و 400 گرم پروتئین که در 24 ساعت بخورم ، یک بار پی پی میکنم.

به دلیل مشابهت مخ اینجانب باروده هایم ، بعد از هر 48 ساعت فکر کردن مغزم تراوشات گهی از خودش به بیرون صادر میکنه و ماحصل کار هم تشکیل یک کلونی چند پستی است.

بنا بر اینکه در 48 ساعت به چه چیزی فکر کرده باشم بعضی از پست ها بو دار و برخی بی بو و برخی دیگر آبکی و شلکی بعضی یبس تشریف دارند!


 

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در شنبه سی ام تیر 1386  |
 درس زندگی :
وقتی کارتون رو درست و به موقع انجام ندادید و قراره شما باز خواست شوید، چند راه حل وجود داره که میتونید ازش استفاده کنید.

 

راه کار 1_ مجموعه استراتژی های لبنیاتی.

 

استراتژی خامه ای : میتونید یک جعبه شیرینی خامه ای یا خرما ببرید و بگوئید برای بار صدم ازدواج کردید یا زائیدید یا مادر بزرگتان مرده.

 

استراتژی ماستی : با استفاده از عقلتان مسئله را به گونه ای ماست مالی کنید تا همه قانع شوند.

استراتژی کشکی: به طرف مقابل بفهمانیید که این مسئله خیلی کشکه و نیاز به این قدر مرافعه نداره.

 

راه کار 2_ استراتژی آبی.

در این حالت باید زیر آبی بروید و پای بقیه را گیر نشون دهید.

 

راه کار 3_ استراتژی دبّه:

در این استراتژی باید جوری دبه کنید تا بتونید قضیه رو جور دیگری نشون بدید و خاطر نشان کنید که همه چقدر مقصرترند تا شما و شما فقط کمی مقصرید به دلیل اینکه قبلا زیر آب بقیه رو نزنید تا چنین مشکلی پیش نیاید.

 

راه کار 4_ استراتژی هوائی .

در این استراتژی باید قضیه رو به کل هوا کنید. به طرف بفهمانید اصلا مشکلی وجود ندارد و دائما نیش خند بزنید و طرف مقابل را احمق نشان دهید تا از کوره در برود و عصبانی شود و برای تصدیق کارتون میتونید از همکارهایی که قبلا ازشون آتو گرفتید.

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در شنبه سی ام تیر 1386  |
 خصلت های ایرانی :
 
در ایران به دختر هایی ازگونه ناندرتال با چشم سبز و دماغ گنده خوشگل اطلاق میشود.

در هواپیما آش رشته سرو میشود.

روی در توالت و مسجد نوشته اند لطفا نظافت را رعایت فرمائید.

پسرانش در 15 سالگی کاندوم میخرند و فقط اون رو بررسی میکنند.

همون پسرا وقتی بزرگ شدن کاندوم رو باد میکنند و شبها بادکنک بازی میکنند.

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در شنبه سی ام تیر 1386  |
 تابستون بازی
طرح اوقات فراغت آقایون در تابستان:

 

تور خوابگاه دختران همراه با صخره نوردی سی متری با صرفنهار در طبقه دوم.

 

تور تفریحی حمام زنانه همرا با دیدار از  مناطق باستانی و آشنائی با گورستان چشم چرانی های پدران ما.

 

تور زیارتی استخر شنا همرا با دیدار از تفرجگاه های پشت بام با view مناسب.

 

تور سه روزه با هتل مشرف به طرح سالم سازی دریا.

 

توجه : استعمال سیگار و استفاده از لوازم مازوخیسمی ممنوع  است.

 

هل ندید جاب ه همه میرسه.

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در شنبه سی ام تیر 1386  |
 
 
بالا