باز هم بد موقع خوابیدم .....شب اومدم خونه دیدم هنوز نیومده ... گرفتم خوابیدم ....... دوباره کابوس همیشگی رو دیدم .......
امتحان احتمال دارم ......... شکی نشسته بود اون ور داشت خر میزد.....روح شلدون راس به من احتمال درس میده ...وقتی سر قسمت توزیع گاما رسیدیم ....شلدون منو بغل کرد ومن خوابم برد توی بغلش.......این خوابیدن توی خواب خیلی بده .......چون وقتی بیدار میشم یادم نمیاد کجا خوابیدم ........الان چه ساعتیه......هنوز دنبال ادمهای تو خوابم میگردم.......
یک هو صدای شکی میاد ... رویا بلند شوبریم برینیم به امتحانمون.......... تو اصلا درس خوندی ......تو که اجداد ریاضی دانت حمایتت میکنن ..........چشماموباز میکنم..........یه بوی غریبی تو دماغم میپیچه .........دلم میخواد شکی رو خفه کنم که این قدر سر وصدا نکنه....... یه بوی خوبی .... یه بویی شبیه به بوی اولین شیری که از تن مادرم بود .. ...یا خود شلدون .......خودش بوده .......نه کنه خودش بوده........
خودم رو سر جلسه میبینم ......از بوی غریبه مستم .....گیج میزنم........قلبم تند میزنه ........ ورقه جلومه ..........بهش نگاه میکنم ...... صورت سوال جلوی چشمام جلو و عقب میره .......تمرکزندارم .......ته چشمام میسوزه.......
.....تا میام سوال دورو جواب بدم ......ورقه هارو جمع میکنن ......شکی را مییبینم که تند تند داره از روی دست من مینویسه ..........میگه رویا تو هم بنویس........ ولی من کرخ اون بو هستم........
........دوباره خودم رو میبینم با لیلا . لیلا میگه من که فارغ شدم تو کی میخوای درست رو تموم کنی. میگم من هم همه رو پاس کردم ولی به سختی........دفتردار دانشکده صدام میکنه میگه .......ااا میدونی یادت رفته میکرو پیشرفته رو پاس کنی .......یکهو دنیا رو سرم خراب میشه ........چرا یادم رفته این درس رو پاس کنم ....چرا یادم رفته .......من که شمرده بودم ..........143 تا شد ......چرا .....دنیا برام سیاه میشه.......اون بختک لعنتی میفته روی تنم ...... دیگه نمیتونم جواب بدم ........... دیگه وقتی نمونده.......زندگیم به باد رفت ........منواخراج میکن...... امسال سال آخر بود..................
دوباره میرم سراغ کابوس بچگیام.......
........روی تپه ماهور ، توی کویر ......جمعیتی ایستادند.........روی همه تپه ها همینطوریه............من خیلی کوچیک شدم.......... یه بچم میون بزرگتر ها..........همه روکنار میزنم............میبینم خیلی ها روی زمین خوابیدن....... بابام خوابیده روی زمین .......گوشهاشو بریدن........جای گوشهاش دو تا برش تنه درخت گذاشتند........... باباییم یه لبخندی رو لبهاشه ...... به من میخنده..............منم میخندم .........میرم جلوتر...........لبا شو بیشتر نگاه میکنم ......میبینم مثل دلقک ها میخنده........ یه لبخند پر از غم یا اندوه یاهر کوفتی که الان هیچ لغتی برای توصیفش ندارم......
به چشمهاش نگاه میکنم ......... چشمای میشی که توش خنده است ............ انگار یه برقی از اسمون میخوره توی سرم .......... میفهمم ..اون دیگه پیشم نیست ...........
دوباره خودم رو وقتی اول ابتدائی هستم میبینم............ توی حیاط مدرسه هستم .......با بقیه بچه ها......یه اتفاقی میفته ........همه از لای در نیمه بازمدرسه فرار میکنن .........منم خواستم فرار کنم .....رنگ در آبیه.........یک پام رو گذاشتم بیرون.......یک پام توی مدرسه بود............کیف کولی چرمی پشتم آویزونه .........شروع میکنم به خندیدن......کیفم گیر میکنه به در مدرسه.........بازم میخندم.........با تمام وجودم احساس میکردم مردی با لباس سیاه جوون 31 یا 32 ساله داره از پشت به من نزدیک میشه...........احساس خطر میکنم...... قهقهه میزنم.......شونه هام از احساس خطر داره مورمور میشه.........ولی بازم میخندم.......از فرط خنده نمیتونم دستم رو بالابیارم کیفم رو آزاد کنم .........بازم میخندم.........بازم میخندم........خودم رو لعنت میکنم که چرا میخندم...........بازم قهقهه میزنم........... یکهو شونه هام بین دستای یک نفر قفل میشه...............دیگه نمیخندم...........
.........آروم لای چشماموباز میکنم ......همه جا خاکستریه............دمر روی یه تخت خوابیدم ....... اینقدر احساس ترس میکنم که نمیتونم تکون بخورم........... چند نفر میاند بالای سرم ......یه مرد قد کوتاه .......با پوست کاراملی......ریشش مثل جهانگردهای انگلیسی در دوران صفویه ..........ریش زرد یا کرم....... چند نفر دیگه که نمیبینمشون ..........دستو پای منو محکم میگیرن............اون مرده یه آمپول هوا میزنه توی نخاعم .............کمرم میسوزه ........کمرم بی حس میشه........میفهمم که فلج شدم.............
.........پاهام فلجه توی بغل شلدون راس از خواب بیدار میشم .............میخوام سرم رو بالا بیارم.........نگاش کنم ........میفهمم شلدون نیست.......... کیه ........بوی شلدون رونمیده........میترسم........میترسم سرم رو بالا بیارم ولی اونی نباشه که من میخوام.......... سرم رومیزارم رو شونه هاش ......تنش داغه......انگار که واقعیت داره.......تمام نیرومو جمع میکنم .........تنش رو بومیکنم ...........همون بوی آشنا نیست..........خدای من کیه.........جرات نمیکنم بهش نگاه کنم ........سرم رومیزارم روشونه هاش تا نمفهمه .........من بیدارم.......
توی صحن یه امامزاده هستم ............ چند تا خانم با چادرسیاه نشستن یه کنارمواظب من هستن.........یکی شون میگه چرا شلوار نپوشیده ......دامن خوب نیست...... دارم بازی میکنم.......... ازروی موزائیک رد میشم بدون اینکه پاهام روخط به...........سرعتم رو زیاد میکنم.......تند تر از روی موزائیک ها میدوم ......میدوم........میدوم ......خوردم زمین .......پاهام رفت رو خط.......... سوختم ..........سرم رو اوردم بالا دیدم یکی خوابیده روی زمین...... روش پارچه سفید کشیدن.......پارچه رو میخوام بزنم کنار .........یکی داد میزنه بچشو ببرید کنار ..........توی دلم میریزه پائین ..........اطرافم رونگاه میکنم .......میبینم یکی عمامه به سر وایساده بالا سرم......30 تا مرد با لباسای تیره دورمو گرفتن .........مرد عمامه به سر رو نگاه میکنم .......دستش رو میاره طرفم .........انگار میخواد با من عشق بازی کنه........چندشم میشه ......
همه ادمهای اونجا ناپدید میشن .......من تو بغل مرد عمامه به سرم.......دستش رو عقب میزنم..........
ولی تقلا فایده نداره...........منو بغل میکنه .......لبامو میبوسه........ اب دهنشو میکنه توی دهنم ...........حالم بد میشه از مزه دهنش........ سرش رو بالا میاره .......میگه تو هم همین کارو بکن.......سرم رو میچرخونم .......بابام رو میبینم.............با دستش به من اشاره میکنه.........از دست اون مرده میام بیرون ........میخوام برم طرفش.........چند نفر میان دستگیرش میکنن.........گوشهاشو میبرن.........من جیغ میزنم...........جیغ میزنم........صدام..... خودم رو خفه میکنه.............همش خودم رو سرزنش میکنم چرا پاهام رو یخط رفت.........
نمیدونم کی از خواب بلند شدم.........باز ساعتها رو اشتباه کردم........برق رفته ........احمد رو صدا میکنم.....احمد .........احمد.........احمد.......نیست .......نبودنش یعنی من حتما نیاز دارم پیشم باشه............میرم سراغ شمعها .........از سایه های تاریکی میترسم........کبریت پیدا نکردم........برگشتم روی کاناپه .......دنبال گوشیم گشتم ...........نبود........ترسیدم........چشمامو بستم .....به هم فشارشون دادم.....که سایه ها نفهمند که من بیدارم....... مثل موقعهایی که تو بغل شلدون بودم ولی سرم روبالا نمیارم که نکنه شلدون نباشه.........
از هر صدای تقی تمام تنم میلرزه..........چشمام رو سعی میکنم بسته نگهدارم.........ولی مژه هام دارن تکون میخورن.......... میترسم مژه هام منو لو بدن .......دستم میخاره ........ولی جرات ندارم بخارونمش.........احساس خارش توی دستم پخش میشه..........بوی شلدون هنوز توی نفسمه........تازه گیها با یکی اشنا شدم که همون بو رو میده .........وقتی میبینمش سخت ازرد ه میشم.........نمیفهمم اون کیه........هیچ تعریفی برای جایگاهش ندارم...........
.......برق اومد.........چشمامو باز میکنم ..........ساعت از نیمه شب گذشته..........تلویزیون رو روشن میکنم......دنبال موبایل میگردم........میبینم زیر سرم بوده........ دنبال کبریت .......پائین کاناپه بغل آشغال سیگارهام ..........خندم میگیره........توی اتاقها رو نگاه کردم ........دنبال احمد گشتم .........دیدم نیست.......صداش کردم.......نبود.......توی جا کفشی رو نگاه کردم.........یه جفت کفش کمه......... بهش زنگ زدم......ریجکتم کرد........دوباره ...........مشترک موردنظر........دوباره مشترک مورد نظر.......نیست....مهم اینه که نیست........
احساس میکنم یکی دیگه هم غیر من توی خونه است....... از جلوی ایینه که رد میشم میترسم نگاه کنم .......میترسم واقعا کسی توی خونه باشه...........
کامپم روروشن میکنم ..........میترسم توی مانیتور نگاه کنم ........نکنه سایه متحرکی روببینم......کامپ میاد بالا........اینترنت ......هیچ کس بیدار نیست ........ الی هم نیست........امسا هم نیست .....تمام ای دی هامو چک کردم حتی یه اف هم نداشتم......دلم میگیره........
تمام کابوسهامو مینویسم شاید دیگه نبینمشون............منتظر احمد هم می مونم .....کی میاد......یه نخ سیگار بیشتر ندارم..........مشروب هم ندارم........و گرنه تا خرخره میخوردم ...........که نتونم حرف بزنم.......صبح شده...........هنوزم اف ندارم .........هیچ کس هم انلاین نیست......
|
+| نوشته شده توسط
جیمبولک در شنبه سی ام تیر 1386
|