تبليغاتX
گه مخ
جیمبولک بازی
 اسباب کشی
دیگه جدی جدی اسباب کشی کردم ...رفتم به این آدرس

http://giga-jimbolak.blogfa.com/

..............

دراین وبلاگم رو تخته میکنم ....با خاطراتیکه ازش دارم .......توی خونه جدید ...شاید همه چیز بهتر باشه...

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در سه شنبه ششم آذر 1386  |
 فرهنگ بین الملل

 

با خودم گفتم بزار از منظر فرهنگ باستانی هم کمی برینیم...... این شد که فرهنگ سرخپوستها را با آداب ایرانی و لهجه نیمه افغانی خدمتان عرضه کردم......

 

زني استم كه درحدود 28 سال عمر دارم ...در قومیت سرخپوست دیده ام را گشاد کردم (بگشودم)..... هنوز هژده ساله نگردیده بودم که  تمام پسران قوم وخويش خواستگارو خوشدارم بودند ...... با حالی که رنکم *درمکتب خانه آخر از همه همکتابداران بود .....ولی  من قصد  تحصیلات متمادی داشتم ....نه کردن زوج.....

 

ننودارم در قبیله میگفت ...این تمایل ات به امتداد تحصیلات  نه از سر شعورو کمالاتت است .....لاکن زیر سر آن مادر خود نگه ندار........( جن{}ده صفت . در فرهنگ - کسی که "مرامی" سرویس میدهد- . درزیست –کسی که پراتومولوژی اش را از دست داده و شما سمند تان را در آن پارک میکنید –)...... و  آن گروپ توریست پارسی است که سال تولدت اینجا آمدند و همه منفرد و شاخ دار......( همان مجرد و مرد . بر اساس تحقیقات انجام شده در فرهنگ سرخپوستی ...آلت ذکور شاخی است که در مکان اشتباهی روئیده .... و آخر زمان وقتی میرسد ...که شاخشان دوباره بر پیشانی یشان بروید..... منبع: هشت کتاب سرخپوست بازی نوشته لئوناردو جیمی )..... بودند.... کلهم دخترا مولود آن سال ...قصد تمدید تحصیل دارند ....و پسرا مولود آن سال ...الواط و الوات....( اولی به معنی لواط گر .... دومی جمع لات .... که ظاهرا ما در ایران گونه اولی را نداریم ....و سرخپوستها گناهشون روگردن ما می اندازند).... شدند......

 

در نیت رسیدن به آمال پرورانده در ذهنم ....آمریکا نشین شدم .......به اصطلاح خانم خارج دیده بودم..... و در آب و هوای مدرنتر و صفاتر زندگی به سر گذراندم..... در یک کمپنی موتر سازی کار میکردم  .... و به دیموکراسی بزرگ شدم ..... بر علاوه مسلک خود نگه نداری  در رشته سياست بين الدول ماستري گرفتم...

 

تا فارغ از تحصیلی فرارسید ..... که پیغامی بر من رسید با تیلفن ......از پسری چشم سبز ....که هم سال من بدنیا آمده بود .... و دلش در گروی عشق من اسیرگردیده بود ......  در پیغامش ذکر کرد ... عهدی با خودش کرده ...که اگر به هم نرسیم ...هرگزازدواج نکند.....ولی راجع به خویشتن نداریه شاخش.... تضمینی نمی دهد......

 

در پی چند چرتکه اندازی....دردل گفتم ....که او پسری است چشم و گوش و شاخ بسته ......و نمیفهمد  به جای این سوراخ هفتم در کالبد زن .....من دالان به او تحویل خواهم داد...... رنگ چشمانش ..رنگ اسهال بچه شیر خواره است ....و دلم بر رنگ چشمانش غنجه میرود.. .. تصمیم بر آن گرفتم...که خود را بر او تسلیم کنم.....

 

به قبیله خود بازگشتم ..... دربدو ورود مرا بسیار تهنیت کردند .... تا مکرمه* شوم   .....( در راستای پست "دوشیزه بی مکرمه".....یونیسف اعلام کرد ...همه قبل از ازدواجشان ...یکی دو ساعت مکرمه شوند .... تا جیمبولک نشند.....)...... و در مراسمی ... همگان گردالی نشستیم ... بزرگ ده چپق را آتش کرد .....و بترتیب پکیدیم......شاخداران عذب دور آتش رقص تانگو میکردند ......و هر جوان  با من یک بار هم رقص میشد  ..... در آخر پیر گفت.....تو را چه گذشت؟ ..... واگویه کردم .....که برایم خوش آمد....

 

مراسم وصلت ما شد..... و  شیرینی مرا دادند....عروسی بی هیچ تروش ابروئی تمام گشت ....در انتهای شب .....بر کپر زوجم وارد گشتم..... تا معشوق بیاید .... ناگهان پیر بی صدا  وارد شد.....

 

"اوه ، پیری تو ؟!  چطو آمدي ؟خيرت باشه  ؟ چرا از راه دروازه نیامدی ؟ ؟ خو خو ....خی بشين که بريت چاي بيارم ." ....

 

نی دختر که تو امشب عروسی ..... و دستان مرا گرفت ....پیشانی بوسی کرد .....

 

"مره عیبی نیست ...این رسم ماست از سالی که تو از شکم مادرت برآمدی".....  

 

چه رسمی است؟ ...."رسم است که اگر دختر از چپق سرخپوستی خوش دارد.... و در رقص تانگو سبک بازی درآورد .....و  مثل چپق دست به دست گردد ..... پس نشان از این دارد که  دختری را زایل کرده ..... در جهت نیل به  رشد و شکوفائی در قسمت خود اشتغالی جامعه ....و از بین بردن شغل های کاذب ...نظیر پرده دوز و بچه بنداز .... ..... ما خود به عنوان دولت وارد کار شده .....و رسم کردیم ...در شب زفاف ....اول کس پیر ده ....بر عروس  چپق کش رقاص ....وارد شود ..... تا هم حالی ببریم .... و هم  آبروی دختر خودنگه ندار نرود ... و قبیله ازهم نپاشد....."( وقتی میگن سنت و فرهنگ هرجامعه .....بر اساس نیاز جامعه تبین شده .... و بسیاری از مشکلات را حل میکند .... ما پا فشاری میکنیم!... و میگوئیم نه ...... زنده باد مدرنیته....)

 

وقتی بر خود آمدم ...یاد ندارم ....که چطور  مهمان داری پیر  کردم ..... که  معشوق خود بر من رساند ....و بر من واگو کرد .... "مه عاشقت استم ،عاشقت ....از چی وخت که طلبگارت بودم و اما نتانستم که بدست بیارمت ،حالی از مه استی از مه ..." ......

 

و این بود داستان زندگی مه  ....در قبیله سرخپوستی...

 

امام رضا ...تولدت مبارک ........امام جان گرچه من به خاطر تولدت یه چیتوز مانچی خوردم با 5 تا رنگارنگ ....... ولی باید مراسم تولدت سنگین و رنگین  برگزار بشه ..... مثل پیت حلبی سابق لاریجانی که برای تولدت همون رو میخونه که برای عزایت پخش میکنه....

میلادت مبارک

 

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در جمعه دوم آذر 1386  |
  دوشیزه مکرمه و دوشیزه بی مکرمه
شب اول قبر

مکالمه نکیر با جیمبولک

 

نکیر: جیمی جون .... بزار پرونده ات رو ببینم ....ببینم اینجا چی داری......

 خب چهار تا دروغ گفتی اینجا.... 250 تا چاخان داری ...تقسیم به 5 ....میشه به عبارتی 50 تا دروغ .....سر جمع 54 تا دروغ .......

 سر جمع تو کل زندگیت ...9 تا نماز خوندی .... که حواست هم این ور اون ور بوده .....محسوب میشه 3 تا نماز .....365478 تا نماز بدهکاری ......

 آقا تخفیف بده....

 

جیمی چونه نزن .....تازه من رکعتی حساب نکردم ...... وگرنه سربه آسمون میکشید ......نمازهای آیات ونمازعید فطر و کفاره نمازهای نخونده ات رو هم حساب نکردم...... پس روتو کم کن........

باشه....حالا بقیه شو حساب کن.....

 

چشمم روشن جیمی .....تو هم! ......من نمیدونستم تو هم این جوری بودی ....منوبگومیخواستم تورو "حوری فابریک"  خودم بکنم....... که نخوای بری به کل این مردای پیر پاتال ریش و پشم دار بهشتی حال بدی.....

مگه اونجا چی نوشته .....

 

نوشته هزار و صدو سی و چهار تا زنای با محارم داری.......

اشتباه میکنی به خدا ........من ..زنا ..... محارم!.... اخه کی؟ ...کجا ؟..... 

 

ایناها ...آدرسش هم اینجاست ...تهران – در دوم – بغل اون در سبزه – خونه جیمی اینا......

 برو بابا ..اینکه ادرس خونه خودمه...اشتباه به عرضتون رسوندن.......

 

جیمی با پشت دست میزنم توی دهنت ها ......هیچ کاری بر خدا پوشیده نیست ..و هیچ خللی بر قسمت داکیومنشن خدا وارد نیست........

من اخه زنای با محارم نداشتم .....اخه چندتا مرد به من محرمند .....حساب کن....نصفشون که بالای 70 سن دارند ...... میمونه بابام ..که اون بنده خداهم ناراحتی پروستات داشته از جوونی ...... خب منطقی باش ....اخه من با کی دیگه زنا ی با محارم میتونستم بکنم........

 

راست میگی جیمی....اینجاهم نوشته برادر که نداشتی....خب بابا ی شماهم که مشکل داشته ...صبر کن یه سرچ بزنم ....ببینم با کی بودی ......

خب....پیدا شد ...اینا ها اینم عکس طرف حسابت ....

 

کو؟ ..برو بابا اینکه شوهرم بوده .....حلال بوده ....

نه جیمی ...ما اینجا ERP داریم ..اتفاقا خودت هم برنامه اشو نوشتی.. ..میدونی درست کار میکنه........حتما شوهرت نبوده ...

 

چرا بوده ......من خودم سری پیش که مردم ...فتو کپی شناسنامه دادم خدمتتون........اره شناسنامه ات هم هست ....کارت ملی ات هنوز نیومده ها......

گیر نده به مدارکم ...... مشکلم روحل کن........

 

بزار یه سرچ دیگه بزنم........اهان ...پیدا شد .....صیغه عقدت صحیح نبوده......

والا حاج آقا ش که وارد بود .... دقیقا مخارج رومیشناخت.....یعنی خودش نشونم داد...مخرجش کاملا سالم بود ....نه بواسیری نه چیزی ....... امتحان هم کردم....  عین رو دقیقا از ته سوراخ کو}{نش  تلفظ میکرد .....

 

نه عزیزم مشکل از حاج آقا نبوده .....مشکل از از شرایط عقد بوده......باعث شده عقدت درست نباشه....

به خدا من نه شل بودم ...نه پیسی داشتم ..... نه راه ادرار و حیضم یکی شده بود ....نه استخوانی بود که مانع نزدیکی بشه.... پس چی بوده!؟ ...اشتباه میکنید....

 

جیمی شلوغ بازی در نیار...مشکل از این جمله بوده .... .منظورم دوشیزه مکرمه جیمی عروسه  و الباقیه ...

والا  من دوشیزه بودم..... میتونین برین از شوهرم هم بپرسید ....حالا میگید اون موقع پسره ناشی بوده ...نفهمیده ..... من خودم برگه از دکتر گرفتم......تازه چقدر هم خجالت کشیدم ....... تا رویم شد برم پیش دکتر......

 

میدونم جیمی ...میدونم..... وقتی تو ازدواج کردی دوشیزه بودی .........ولی انگار مشکل از اون کلمه " "مکرمه" است ........تو به اندازه مکفی مکرمه نبودی ..... یعنی خوب تکریمت نکردند .....یعنی حسابی عزت چپونت نکرده بودند ......میگیری جیمی....

 اره گرفتم ......

همین عقدت روباطل کرده ..جیمی جون...

 

پ .ن : برای موفقیت توی کاری ....فقط نباید روی خودمون حساب کنیم ....  گاهی عوامل  خارجی هستند که به موفقیتمون میرینند....

 

حالا عقدم باطل شده..... چراحکم زنای با محارم برام بریدند؟......

 

جیمی مخت رو بکار بگیر ....

تو میدونستی به اندازه کافی مکرمه نبودی....... پس توبه همسرت محرم نشدی...ولی شوهرت که نمیدونسته .....پس  اون به تو محرم شده  .... پس حکمت میشه زنای با محارم ......

 

پ .ن : بعضی مواقع قوانین خیلی یک طرفه وضع میشند .....مثل این قانون که اگه سرعتمون توی بزرگراه زیاد باشه ...پلیس میتونه با دو برابر سرعت ما رانندگی کنه و جلوی ما رو بگیره .....سرعت برای ما  بده و برای پلیس خوب...!

 

وتوصیه آخر : بچه خوب نباید به خاطر یه پست تخم{}ی تخیلی  باباش رو جلوی همه ضایع کنه...... پدرم بسیار سالمجات میباشد .... هرکس قبول نداره ..میتونه بیاد ...بابام بهش میفهمونه .......

 

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در چهارشنبه سی ام آبان 1386  |
  زنان خیابانی ودختران فراری و طرح امنیت اجتماعی....
وقتی روز زن میشه ...

همسرم  تبریک میگه ... و هدیه ای فراهم میکنه

پدرم تبریک میگه ....شام دعوتم میکنه

همکاران ذکور الجنس هم از قافله عقب نمی مونند... طی اقدامی خود جوش ...بستنی یا کیکی میخرند.....برای تبریک......

به تمام خاله خانباجی های فامیل و دختران زنگ میزنم .... و همه به من ....

 

حتی امسال که به لطف دولت مهرورزی با استفاده از اورانیم غنی شده ونانو تکنولوژی روز دختر هم توی تقویم کشف شد! ...همچنان خرواری از مبارک بازی ها روی سرم ریخته شد!!!!.....

 

وقتی این تبارک بازی ها تموم میشه .... و پرده ها روکنارمیزنم.....می بینم...

فقط من و امثال من نیستند ....که زن حساب میشند .....

 

یه لغت "روزنامه ای" است که توی ذهنم همیشه میاد.....زنان خیابانی و دختران فراری .....

میدونم سی صد کیلو مقاله و توجیه و نقد راجع به این دو قشر خوندیم ....نمیخوام همون حرفهای تکراری رو بنویسم .....

 

ولی میخوام روز دختر رو به دختر های فراری تبریک بگم.....

و روز زن رو به زنهای خیابانی.........

 

میخواستم بگم من از شما ممنونم...... شاید شما از دید یک مرد خراب باشید ....از دید جامعه شناس ...قربانی ....از دید سایر زنان .... رقیب همسر دزد...... و از دید خودتون ....نمیدونم

 

ولی من تشکر میکنم از شما ..... که امنیت اجتماعی جنسی  رو در جامعه برقرارمیکنید ...... امنیتی که باعث میشه من هم بتونم ساعت نه شب توی خیابون راه برم .....یا در پارک قدم بزنم....که 15 سال پیش این امکان نبود..... نه به خاطر سخت گیری خانواده .....به این دلیل که " مردان پاره ات میکردند با نگاه و کلام و .."..... -جمله ای بهتر از این نتونستم پیدا کنم- ......

 

امنیت اجتماعی جنسی رو شما برقرار میکنید ..... نه اون طرح مزخرف امنیت اجتماعی سرداران همیشه خواب ......

 

فقط شما نیستید که با الفاظ مستقیم تحقیر میشید و آزار میبینید ..... ما هم مثل شمائیم ..ولی پنهان ..... هر از گاهی که مردی هوس تعریف کردن از منو میکنه .... میگه...تو مثل بقیه خانمها نیستی .... خانمها بیشتراز یک حدی نمیفهمند ......

 

دلم میخواد جفت پا برم توی حلقشون .....اخه مردان باشعور جامعه فوق العاده اسلامیه ایران.... وقتی تمجیدتون از یک خانم اینه .....وای به حال روزی که بخوایند ..تحقیرش کنید.... وای به حال ما ....

 

 

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در چهارشنبه سی ام آبان 1386  |
  راهنمای جیمبولکی برای دختران دم بخت ...
 کاملا دخترانه...........

----------------

شایدبه نظر شوخی باشه .... ولی همش صددر صد واقعیته... یعنی هرگوشه اش یه درسه ...

-------------

اون دخترهای خوبی که تازه عروسند ...... از من نپرسید وقتی دفعه اول مادر شوهرتون رو دعوت میکنین چی بپزید،  غذااز بیرون باشه یا دست پخت خودتون ........ ما دیگه عروس اکسپایر شده ای هستیم........من اگه آدم بودم روزگارم گه مخی نبود .... میخوام مثل کامیون یه پلاک بزنم بالای این وبلاگ ...دنبالم بیای ..بد بخت میشی ...... حالامیخوای بهت بگم باید چه جوری پذیرائی کنی؟

 

اون عزیز دلم که پرسیده بود واسه خواستگاری چی بپوشم و چی جور آرایش کنم .... یک ساعت قربون سوالت رفتم ....عزیزم ...آرایش ملیح بکن ...خیلی بود هم مهم نیست ..رنگ رژت کم رنگ باشه ..آرایشت رو کم نشون میده .... لباس هم نمیدونم شما همیشه چی میپوشی....ولی زمان ما کت و شلوار و اینا میپوشیدند ....حالامیتونی کت  کوتاه یا بلند باشه  ........ ولی مینی جوپ نپوش ..یا مایوی دوتیکه ....

 

یه اصلی رو یادت نره ...جماعت ایرانی "زن احمق " پرورند .... یعنی سعی کن توی این مجالس عجالتا سکوت کنی ......بعداهر چی فریاد داشتی سر امریکا بکش ........توی تظاهرات 22 بهمن ........ لبخند اصلا یادت نره ..همچین یک هوا هم سرت رو کج کن .... و اگه مژه های بلندی داری ...کمی چشمات رو تنگ وگشادکن موقع خندیدن .....مطمئنا قیافت خیلی جذاب میشه.....

 پذیرائی که من خودم عرضه پذیرائی ندارم .... یهنی یه سینی چای دم نکشیده هم نمیتوان بیارم ..... من که نشستم ....ولی الان بهتره از یکی از خواهر برادرات به عنوا ن کوزت استفاده کنی .....ولی یک بار بلند شو اون وسط مساتای ....خواستگاری ...یه شربتی چیزی بده کوفت کنن برند....

 

این خواستگار اومدن چیز کوفتیه ....ادم نمیدونه چی بپوشه ..از دیشبش کل خونواده میفتند به جون خونه به تمیز کردن ..... بعد فردا باید پدر خانواده به عنوان تک عامل بدنیا اومدن شما بره ...بره میوه و شیرینی  بخره ...بچینی ...اون خواهر برادرها ی فضول هم ..از اون پشت هی سرک میکشند ..که چی شد ...یارو چه شکلیه ....

 

از همه بدتر اون خواستگارای بیشعوریند که زود میاند ..ادم توی توالت هنوز شلوارشو نکشیده بالا باید بپره ماچ رو بوسی کنه ........یا اون گاوهایی که دیر میاند ....... چشم ادم توی جعبه شیرینی گیر میکنه ونمیتونی بخوری........راستی از اول مثل بچه دهاتیها نری جلو در..... زشته مادر جون .....میگن بیحیا ست ...برو اون پشت ...بعد بین راه در خونه تا نشیمن گاه خونتون بروجلو یه سلام بکن ......تند سلام نکنی ......لبخند بزن ..سرتو ...کج کن .....با ناز، نه عشوه سگی......با صدای اروم  و کشدار بگو ......سلاااااااام .... قبلش خوب فین کن تا دماخت باز باشه .... تا سلامت صدای فلوت نده.......

 

بعد زل نزنی به چشمای والدین داماد یا شو}مبول داماد.....نگاهت به طرف جماعت خواستگار باشه ..... یه جائی بین کلشون و شکمشون رو ملیح نگاه کن ..مثلا در راستای افقی می می مادرداماد  خوبه ....سلام کن ..........موقع سلام  کردن .......ایستاده باش .....راه نرو.......بایست ....یه سلا م کلی بگو...وقتی متوجهت شدن..... برو جلوتر و دونه دونه خانمها شون روماچ کن و آقایونشون رو قول ماچ سر خرمن بده......... 

 

چون اگه وصلت بشی و داماد که اتوماتیک ماچت میکنه ..بابای داماد هم که محرم میشه.......میتونی یه عمر ماچشون کنی..... نمیخواد همون اول ازشون لب بگیری و فلانشون رو بمالی .....موقر باش......

 

یکی از گندترین خاطرات زندگی ماچ بعد از عقد این محارم جات سببی بنده بود.... بنده به دلیل معذوریت ماچی با کلیه جنس مرد و زن به غیر سایه سرم، شوهرم  ...نزدیک بود سر سفره عقد بالا بیارم.........

 

وقت نشستن هم نرو...... مستقیم جلوشون بشین...... که چشمت رو دربیارند ...یه گوشه بشین ..تا توی نگاه کردنت کمی معذوریت داشته باشن...این کار دو تا حسن داره ..... هم خودت خوب میتونی دید بزنی ....هم بقیه نمیتونن عیب و ایراد ازت در بیارند......

 

مثلابرن بگن .......طرف خود انجلینا جولی بود ولی گوشه خط شور}{تش یه خال بود ........اندازه یه پشگل که تا نصف دماغشم گرفته بود......به هرحال پیشگیری بهتره......... میتونی برای پیشگیری بهتراز ک اندوم هماستفاده کنی...یعنی اگه دلت خیلی یارو رو میخواد ..برای پیشگیری از بروز مشکلات .... یه کانو}دم بکشی رو زبون خودت و والدینت .....که خوب پیشگیری بشه...اینجوری میتونی خوب مخشون روبزنی.........

 

وقیتی قراره با یارو برین توی اتاق ..که داماد برات یه مشت خاطره شامل یه گونی لاف و دری وری بگه ... جلوش راه  نرو .....که طرف نتونه کو{}نت رو دید بزنه .....این پسرا این جوریند دیگه ... تازه اگه کون}{ت خیلی قشنگه هم این کارو نکن .....چون باید یه عمر مالیات خوشگلی کونت رو به شوهرت بدی.......

 

تو اتاق هم میری ...فکر نکن حتما باید بدی ...میتونی بزاری جلسه بعد ........منظورم اینکه ...از خودت زیاد نگو بزار طرف حرف بزنه....... از تو هم هرچی پرسید از این لغت کلیدی استفاده کن.... بنظرم خوبه ...البته هر چیزی در حد تعادل.......

 

ازت میپرسه چند بار تو هفته بریم مهمونی ......لازم نیست بگی یک یا دو یا هشت بار .......این مردها خودشون حرف دهنشون رونمیفهمند که بعداز ازدواج همشون شبها از خستگی مثل خرس میخوابند ......خب گناه دارند ..الان یک کم زندگی ها سخت شده...... ولی اونها که اینها را نمیدونند ...تو بگو مهمانی رفتن واومدن ..همه چیز در حدتعادل ......یه جوری که هم همه رو ببینیم ...... هم یک وقت شما خسته نشی.... خودت هم گوز خری ...اینو هیچ وقت یادن نره...ولی بعدا هرکاری دلت خواست بکن......

 

توی مراسم هم گشنه و تشنه نشین ..خودت هم یه چیزی بخور......ولی میوه های سخت رو نخور.... مثل یه هلوی گنده تپل ابدار..... چهار زانوروی مبل نشین و هلو بخورو با زبونت ...اب هلورو از روی دستات ملیچ ملیچ کن..........ادم باش ..همین یک ساعت...

 

توی اتاق هم زمان بگیر بین یک ربع تا بیست دقیقه بیشتر نشه......

 

این هم یه توصیه واقعی..... اگه از دامادخوشت اومد .... سعی کن موقع خداحافظی داماد رو بیشتر نگاه کنی و از اون لبخندها بزنی .... و سعی کن فاصله مکانی تو با داماد کم کنی .....

اینکارت پا دادن محسوب نمیشه.... ولی جماعت مرد ...دوست دارند اوراق نخونده هر کتابی رو بخونند ...بدون اینکه به جلد  قبلی کتاب توجه کنند ......دلشون میخواد بدونند که طرف مقابل هم ازشون خوشش اومده یا نه..... چون اگه خودشون یه احساس معمولی داشته باشند و بفهمند طرف مقابل هم کمی خوشش اومده ..... نظرشون سریعا مثبت میشه.......

با صدای بلند آروق نزن

 

لبخند یادت نره..... خوشبخت بشی....

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در چهارشنبه سی ام آبان 1386  |
  دلیل انزوا طلبی جیمبولک
موجودات یا نر هستند یا ماده ......اگه ماده اند.... که به من چه .......

 

اگه نرند ......یا آدمیزاد هستند یا حیون......اگه حیوونند .....که به من چه ......

 

اگه آدمیزاد نر هستند ...... یا بالغند یا نابالغ...... اگه نابالغند که به من چه ......

 

اگه آدمیزاد نر بالغ هستند ...... یا محرمند یا نامحرمند .........اگه محرم هستند که به من چه....

 

اگه آدمیزاد نر بالغ نامحرم هستند ......یا متاهلند یا مجرد....اگه متاهلند که به من چه......

 

اگه آدمیزاد نربالغ نامحرم مجرد هستند......یا بو میدهند یا نمیدهند........ اگه بو میدند که به من چه......

 

اگه آدمیزاد نر بالغ نامحرم مجرد بی بو هستند ......چون ممکنه به گناه بیفتم ...تقیه میکنم ...و بهشون کاری ندارم.....

 

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در چهارشنبه سی ام آبان 1386  |
  بار آخر......
سلام علیکم

من شرمنده ام که نظر خواهی ها رو با تائید گذاشتم....

خواهش میکنم .... توی کامنت دونی با هم دعوا راه نندازید .....چاقو کشی نکنید ..... عربده کشی نکنین

من نمیتونم بگم از کلمات بداستفاده نکنید ....چون خودم دائمادارم این کار رو انجام میدم .... ولی من به کسی توهین نمیکنم .

قابل توجه آقایون ...اینجا سرباز خونه نیست ..توی دوره آموزشی تون که با هم شوخی کثیف میکردید .... اینجا صفر یک قصر فیروزه نیست.... اینجا عجب شیر نیست .....

کامنت کثیف .....رسما ممنوع ......!

 

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در چهارشنبه سی ام آبان 1386  |
  به مطب دکتر جیمبولک خوش آمدید......
طی یه تحقیق به عمل آمده ..... با پائین آمدن شنوائی گوش ...... احتمال بالا آوردن غذا و آروق زدن بسیار کم میشود .

     برگرفته از مقالات دکتر الکساندراجیمبولک۱۹۹۹

 

من پزشک حاذقی هستم........ الان دلیلش رو براتون توضیح میدم .......بعد میفهمید که چقدر تحقیقاتم  درست بوده......

هر چقدر کر تر باشید .....نصیحت بقیه رو لازم نیست بشنوید ...که بخواهید روشون بالا بیارید

اصلا نصیحت یکی از عوامل سو هاضمه شناخته شده ...... طولا نی مدتش باعث ....زخم معده ..... اسهال مزمن ..... انسداد روده و نازائی میشه.........

حتی پسر دائی یکی از دوستای دوستام مجبور شد ت{}خم چپش رو در بیاره ..از بس باباش بهش نصیحت کرده بود ....که باخودت ....نکن ............

این بیچاره عذاب وجدان میگرفته ....بعد به خودش خیلی بیشتر فشار میورده .... سرنوشتش این جوری شد ....

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در چهارشنبه سی ام آبان 1386  |
 جیمبولک مینویسد درد لوزالمعده اش را ......
طی حادثه محدوث، مورخ بیست و سوم شوال سال بیست و خامس  هجری  تخمی ( مسافرت فامیلی با شتر و بصورت هروله ای از  مکه به مدینه و از آنجا با اتوبوس هندلی به جده و از فرودگاه جده به فرودگاه جدیدالتاسیس امام خمینی )  انا مطلع من الاخبار کاذب من الدون بخت لی لی *  اینترنتیمان که گر چه مذکر است ولی ما از پشت پرده با هم میچتیم که جیمبولک ، جیمبولک وار وچه جیمبولکانه تورا فیلتر کردند ......بدو تا در دکانت رو نبستند .... انا هراسان جلوس کردم بر کامبیوتر .... و وبلاکم را الریلود کردم .... و هر جا دری وری گفته بودم از صحنه روزگار پاک کردم  ..آن چس ناله های خانوادگی را هم برداشتم ....نصف پستها راهم برداشتم که فیلتر نشوم ....

 

من از اول وبلاگ رو خوندم ...یه سوالی از همتون دارم .....من گه مخ ...من جیمبولک ...آخه شماها که عاقلید چرا میاینداین چرت و پرت ها رو میخونید ....که دو زار نمی ارزه ...... خودم از خودم خجالت کشیدم ......البته نکشیدم ..ولی خب در یک آن، یه جور احساس خارشی زیر بغلم احساس کردم ..گفتم شاید به همین میگن احساس شرمساری.......

 

من منظورم از هر چیزی که مینویسم ...یه چیز دیگه است ....یعنی اینا اون چیزهایی نیستند که به نظر میاد ....منظورم اینه که ...من اینا را میگم که شما اونا رو بفهمید ....بعد ازاینکه نمیفهمم شما اونایی که من میخوام از اینا ئی که نوشتم گرفتید یا نه .....منو دچار چیز تدریجی میکنه .....

 

مثلا همین جمله "دنیای سلطنتیمان ...بر سر سلطنتیمان ....خراب سلطنتی شد ......."  من منظورم این بود که اگه تو پیل (همان پول )را در جیف داشته باشی ...مطمئن باش خراب سلطنتی در حد کپک لوبیا پلو اذیتت میکنه ولی اگه یک قرون نداشته باشی ... اون وقت خراب شدن دنیا ....یعنی توی جوب آب خوابیدن ......

 

نمیخوام برای هر چیزی صد تا زیر نویس بدم که این اینه و اون اونه و آنان  آنانند و اینان اینانند .....

 

ولی بعضی موقع ها دلگیر میشم ..یکی میاد یه بیانیه جالب انگیز ناک میده  که من مجبورم برای هر لغتش سه بار دهخدا را از گورش بکشونم بیرون بگم ...معنیش چیه معنیش چیه...... .خب شما چه حالی بهتون دست میده ......معنی لغت به لغت یا تحت اللفظی  بیانه ای اینجوری میشه ..... ای خانوم بدی که برای !!!خانومت !! مشتری پیدا میکنی و خودت پولش و بالا میکشی ....ب-----------------------یق .... خودم فیلترش کردم این قسمتو....

خب ..چند تا لغت جدید یاد میگیرم ........ولی اینجا یه مشکلی دارم که باید برم پیش اخو}ند محلمون بپرسم ....الان که من اینا رو یادگرفتم من بنده دهخدا میشم یا بنده اونی که فحش داده ..... یعنی اونیکه باعث میشه من یه چیزی یاد بگیرم هم ثواب میبره ..یا فقط اونی که یه چیزی یادم میده ثواب میبره ..... خب من باید بدونم ...چون باید یه برنامه ریزی کنم که هم برم خونه دهخدا اینا ، هم اونی که فحش میده به من ....ظرفهای خونشون رو بشورم.....البته من فقط کارهای نظافت و شستشو  رو انجام میدم  ... کار دیگه ای انجام نمیدم .... حضرت علی یه شوخی کرد گفت" بنده "...نگفت کنیز.....

 

دیگه همین دیگه ....ما جیمبولکیم دیگه....

 

راستش حال ندارم بقیه این خاطرات این عزت الدوله رو بنویسم ...براتون قصه شوتعریف میکنم..خودتون ایمیجش کنین .....

 

عزت میره خونه امین اینها ..... این امین السلطان تمایل به جنس زن نداشته .....خلاصه همش عزت غصه امیر کبیر رو میخورده  ..... عزت هم میزاد.... دوقلو پسر.....بچه ها بزرگ میشند و از قضا بچه ها مکنون  میشن..... منظورم از مکنون همونه که در قزوین به عنوان مفعول ازش استفاده میشه ...... یعنی کسی که دارای کان مفعولی است..........

 

خلاصه عزت یاد حرف مادرش میفته که اگه وقت آمیزش... شوهرت به فکرزن دیگری باشه بچه زن صفت میشه........ میزنه توی سر خودش که این همه امیر کبیر رو دوست داشته و امیر کبیر فکر یکی دیگه بوده......یک کلی فحش ها ی بد بد به امیر کبیر میده ......از اون طرف دو قلوها باامین السلطان خیلی گرم گرفته بودند......چون کار خدا بیحکمت نیست......درو تخته به هم جور میشه ..... امین السلطان هم به شکرانه این دوموهبت ..... و هم به خاطراینکه از خجالت عزت دربیاد .....میره یک کلی وام پارسیانی از روسها میگیره ...... که به مدت صد سال نفت نمیدونم کجای مملک مال اونها باشه ...... بعد با پولش ناصر الدین شاه و بر میداره میبره فرنگ ...از اونجا یه چیزمصنوعی مدل لرزونی ..میخره ...میاره واسه عزت ......یه عمر همه به خوبی و خوشی با هم زندگی میکنند تا اول مشروطیت ....

 بالا رفتیم ماست بود پائین اومدیم دوخ بود ...قصه ما  راست بود........

 

با نقل این قصه خواستم بگم ..بعضی اتفاقت خیلی ساده هستند.... ولی وقتی اسم سیاست روش میاد همه سعی میکنن خیلی پیچیده اش کنن....... مثلا همین قرار داد های ننگین زمان ناصر الدین ....همش به خاطریه فلان بوده که داشته میلرزیده .........  حالاتو کتابها برین تفسیرش رو بخونید ...27تا کتاب مجلد رقعی در قطع 10 در 20 متر میکنند توی گوشمون.......

 

ولی یه بار فکر کردین اگه همین ناصر نرفته بود تا فرنگ .....ما الان داشتیم بادست غذا میخوردیم.....یا اگر رضا میرپنج نبود ......... شوهرامون توی ظرف میشاشیدند وماباید میبردیم لب باغچه دم حوض خالی میکردیم....... یه جای این چادرهای سبک امروزی و مانتو ...الان باید مثل زنهای افغانی خودمون رو توی 100 تا لحاف می پیچوندیم.......

 

بالاخره این شاه ها هم سعی کردن یه کم کلاس مملکتو ببرند بالا..........

اصلا ولش کنیم...حرف بسیاراست.......

 

الدون بخت لی لی = در عربی به معنی دوست دختر .... یعنی کسی که بخت خودش رو دونو کممایه کرده

 

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در چهارشنبه سی ام آبان 1386  |
  خاطرات زن امیر ِِ کبیر (قسمت اول)
برگی از خاطرات عزت الدوله

در هفت برج پیش از اول شوال تا حال در باغ فین کاشان بودیم و روزگار را با ممد تقی خان میگذراندیم در آن باغ پردار و درخت .... .

 

 مادرشاه مه لقا خانم ، قبل از اعزام نصیحتی کردند بر من ...که این امیر کبیرت را اصلاحش کن  ......این قبیح است  درانظار عمومی که این امیر ....همیشه کبیر است ......بد نیست کمی هم صغیر شود....... که این کبارتش(کبیریش) در پشت ما که مادر شاهیم و امین السلطان سوزش ایجاد نموده.

 

از این رو ما در کاشان رحل اقامت افکندیم .....

 

با ممد تقی خان قرارمان به این بود که در هر صحن باغ ....تنی به هم بسائیم و حالی دگرگون کنیم.......

 

الغرض برای استجابت نصیحت مادر شاهم و حفظ سلطنت برادر شاه ....ما هر آنچه از شیر بز و خرما بود پیشکش تقی کردیم .....تا جان داشته باشد  وهر آن چه از لوندی از این دخترهای حرمسرای برادرم آموخته بودم بر تقی عرضه کردم....... و به اندرز مادر ،  شلیته ام راکمی بالاتر کشیدم ..... که کوتا ه بنظر بیاید ......که وقتی دولا میشوم ...... هوش از سر تقی جانم برود .......این ململ سرم را هم ، "میان باز" گذاشتم .....تا س ی ..ن ه ام هویدا شود بر تقی.......

 

این چنین شد که ما در سال بیست و یکم  استحاضه  و حنا به سر گذاشتن برای تقی ، لختمان را بر تقی عرضه کردیم ...... و فهمیدیم این مرد دوم مملکت...... بعد از سایه خدا ، برادر ناصرم ....با آن اولومب و تلمب ......احمقی بیش نیست .....

 

هر قلمبه ای که در بالا تن ما دید .... از قلمبه های نشیمن گاه مبارکمان گرفته .....تا شکم دو طبقه یمان .......

میگفت :این همان است که بچه از آن شیرۂ جان مادر نیوش میکند..........

 

  از خنگی شوهرمان به ستوه آمدیم .....دلمان میخواست با پشت دست بکوفیم بردهانش .........که صدبار گفتم بر تو .......... در اوسط آمیزش ....کتابی سخن نگو ........ما حالمان میگیرد ...........

ما هم برایش شعری خواندیم وبر کان سلطنتیمان قری دادیم ......تا بفهمد در تخت چه گوید:

 

دوپستون دارم چو لحافی

سینه ام به ز اناری

 

یار خوشگلی بر برم

مرد دوم مملکت بر سرم

 

که این ذوالفقارش مراکشته کرد

که در هر نوبه ،دو به دو به من بار کرد

 

از این رو بود بهر من 10 پسر

پسر کو ندارد نشان از پدر

 

 

 

ادامه دارد..........

|+| نوشته شده توسط جیمبولک در چهارشنبه سی ام آبان 1386  |
 
 
بالا